گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست

کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست

بیادگار تو در دل خدنگ هاست مرا

کشم ز سینه خدنگی که یادگار تو نیست

زدیده سیل دمادم به رخ فشانم از آن

که شویم آن اثری را که از غبار تو نیست

خبر ز جوهر جان کس نمیدهد لیکن

بنزد ما بجز آن لعل آبدار تو نیست

ز بس که زخم تو خوردیم داغ آن برجاست

نماند یک سر مویم که داغ دار تو نیست

منال شاهدی از مفلسی که از غم او

زبحر دیده چه گوهر که در کنار تو نیست