گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

ای طاق دو ابروی تو محراب جبین‌ها

خاک سر کوی تو به از خلد برین‌ها

گفتی که منم سرور و سرحلقه خوبان

ای شاه کسی نیست شک و شبهه درین‌ها

از شرم لب لعل تو سرچشمه حیوان

اندر ظلمات است نهان زیر زمین‌ها

با زلف و خط و خال و دو چشم و خم و ابرو

حسن تو برانگیخت بسی فتنه براین‌ها

سرها همه شد خاک و تو آشوب جهانی

لطفی کن و بگذر به کرم از سر این‌ها

تا کی بکشم جور و جفاهای رقیبان

برکش ز میان تیغ و خلاصم کن از این‌ها

ای شاهدی ار یار ترا عهد و وفا نیست

خوش باش که این‌ها نبود عادت این‌ها