گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو

با اهل راز یک خبری زان دهن بگو

زاهد ز عشق و محنت او نیست با خبر

این نکته را به عاشق زار چو من بگو

با زاغ و با زغن صفت گل نه لایق است

اوصاف گل به بلبل شیرین سخن بگو

با پیرهن چه حاجت وصف حیات و موت

اوصاف عمر و دولت جان را به تن بگو

تندی مکن به شاهدی ای مرشد نصوح

با او به حسن و لطف ز وجه حسن بگو