گنجور

شمارهٔ ۱۰۵

 
شاهدی
شاهدی » دیوان فارسی » غزلیات
 

به پیش عارض او عرض آفتاب مکن

که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن

محبت من و دلدار سابق از ازل است

از آن زمان که قلم رفت بر صحیفه کن

به فکر آن دهن اندیشه کرده عقل بسی

نیافت در ره این نکته هیچ جای سخن

شراب کهنه بده ساقیا که هست لطیف

به نوبهار گل تازه و شراب کهن

چو شاهدی ز ره زهد و توبه باز آمد

به رغم مدعیان ساقیا قدح پرکن



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان شاهدی به ضمیمهٔ کتاب تحفهٔ شاهدی  » تصویر ۸۹

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور