گنجور

 
سیف فرغانی
 

در شب زلف تو قمر دیدن

خوش بود خاصه هر سحر دیدن

تا بکی همچو سایه خانه

آفتاب از شکاف در دیدن

پرده بردار از آن رخ پرنور

که ملولم ز ماه و خور دیدن

گرچه کس را نمی شود حاصل

لذت شکر از شکر دیدن

هست دشوار دیدن تو چنان

که ز خود مشکلست سر دیدن

روی منما بهر ضعیف دلی

گرچه ناید ز بی بصر دیدن

که چو سیماب مضطرب گردد

دل مسکین ز روی زر دیدن

میوه یی ده ز باغ وصل مرا

که دلم خون شد از زهر دیدن

آشنای ترا سزد زین باغ

همچو بیگانگان شجر دیدن

طالب رؤیت مؤثر شد

چون کلیم الله از اثر دیدن

گرچه صبرم گرفته است کمی

شوقم افزون شود بهر دیدن

زخم چوگان شوق می باید

بر دل از بهر ره نور دیدن

گرد میدان عشق می نتوان

بسر خود چو گوی گردیدن

ای دل ای دل ترا همه چیزی

شد میسر ازو مگر دیدن

بفروغ چراغ عشق توان

هر دو عالم بیک نظر دیدن

جان معنی و معنی جان را

در پس پرده صور دیدن

اوست پیش و پس همه چیزی

چون غلط می کنی تو در دیدن

علم رسمیت منع کرد از عشق

بصدف ماندی از گهر دیدن

مرد این ره نظر بخود نکند

از عجایب درین سفر دیدن

گر سر این رهت بود شرطست

پای طاوس را چو پر دیدن

نزد ما از خواص این ره هست

در یکی گام صد خطر دیدن

چند خود را خلاف باید کرد

در مقامات خیر و شر دیدن

تا دل و دیده اتفاق کنند

روی او را بیکدگر دیدن