گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای غم عشق تو برده ز دل ما تنگی

آرزوی مه و خور با رخ تو همرنگی

شرح دل کرد چنان عشق که نتواند اگر؟

پای بیرون نهد از دایره دل تنگی

حبشی زلفی و از بندگی عارض تو

داغ دارست رخ ماه چو روی زنگی

هر که در دور تو بی عشق برآمد نامش

گر بدین عار رضا داد زهی بی ننگی

کاه برگی که بباد تو ز جا برخیزد

جای آنست که با کوه کند همسنگی

بسوی خاک درت زآن نتوان رفت سبک

که زمین بر سر راهست کلوخی سنگی

با تن خویش ببی کاری اگر کردی صلح

ای دل شیفته با دولت خود در جنگی

قطع آن راه کند مرد بپای همت

سخن از ترک سرت گفتم از آن می لنگی

سیف فرغانی پا بر سر خود نه در راه

زآنکه این راه دو گامست و تو صد فرسنگی