گنجور

 
سنایی

تا توانی به گرد کبر مگرد

با عزازیل بین که کبر چه کرد؟

آب طاعت برید از جویش

نیل لعنت کشید بر رویش

بود آدم که کرد یک عصیان

روز و شب «ربنا ظلمنا» خوان

چون بیفزود قدر و عزت او

داد «ثم اجتباه» خلعت او

هرکه خود را فکند بر در او

در دو عالم عزیز شد بر او

خویشتن را شناس ای نادان

تا مشرف شوی چو عقل و چوجان

اندرین ره که راه مردانست

هر که خو‌د فکند مر‌د آنست

آنکه او نیست‌گشت‌، هستش دان

آنکه خو‌د دید، بت پرستش دان

بی‌خبر زان جهان و مست یکیست

خویشتن بین و بت پرست‌یکیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]