گنجور

 
سنایی غزنوی
 

ور ترا خواهر آورد مادر

شود از وی سیاه روی پدر

تو ز میراث ربعی او را ده

فحلی آور ورا سبک مسته

گر تو ناری خود آورد بی‌شک

بنویسند بی‌حضور تو چک

نشناسد ز هیچ مرد گریز

نکند خود ز مرد و زن پرهیز

هم ز ده سالگی گرد در سر

شوهر و مال و چیز و زرّ و گهر

زان هوسش خیره لعبت آراید

کیر و کالای را همی باید

جامه بر تن درد همی به ستیز

مانده در انتظار مال و جهیز

ور کنی در جهیز او تأخیر

همه توفیر تو شود تقصیر

نام و ننگت به باد بردهد او

بر سرت زود خاک برنهد او

مرد بیگانه گردد از خانه

خانه‌ات پر شود ز بیگانه