گنجور

 
سنایی

این گُره را که نام کردی خویش

هریکی گزدمند با صد نیش

سرگران همچو پای در خوابند

پرده‌در همچو تیز درآبند

از ره مرگ و جسک ماده و نر

آرزومند مرگ یکدیگر

از جفا زشت گوی یگدگرند

وز حسد عیب جوی یکدگرند

اهل علّت نه خویش یکدگرند

همچومهتاب خیش یکدگرند

در ضیاع و عقار خویشان را

بشناسی چو گرگ میشان را

گرچه ایشان اقاربند همه

در اقارب عقاربند همه

نیک گفت این سخن حکیم عرب

نبود خویش اهل ناز و طرب

این مثل را نگر نداری سست

که اقارب عقاربند دُرست

خویش نزدیک همچو ریش بُوَد

بیش کاویش رنج بیش بُوَد

همه لرزنده در عنا و عذاب

چون زر و سیم سفله بر سیماب

آشکارا چو گربه بر سرِ خوان

زیر برتر چو موش در انبان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]