گنجور

 
صامت بروجردی

جان بابا تشنگی زد شعله بر جان العطش

ای پدر جان العطش

تشنه‌کامی کرده حالم را پریشان العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش

یک مسلمان نیست تا آبی رساند بر لبم

اندرین تاب و تبم

شد زمین کوفه گویا کافرستان العطش

ای پدرجان العطش شاه خوبان العطش

گر گلوی خشک خود را تر کنم ز آب دهان

در جدال کوفیان

داد مردی را دهم با تیغ بران العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش

ما مگر اندر دیار کوفه مهمان نیستیم

یا مسلمان نیستیم

الامان زین کوفیان سست پیمان العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش

کار را بر آل پیغمر ز هر سو کرده تنگ

ای سپاه دل چو سنگ

آب کی بسته کسی بر روی مهان العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش

تشنگی دست و دلم را گر نیندازد ز کار

چون علی با ذوالفقار

سازم اندر جنگ کاخ کفر ویران العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش

در حرم دارد سکینه چشم اندر راه آب

ای شه عالیجناب

چون کنم با خواهر بی‌تاب گریان العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش

ای پدر بر گو به لیلای ستمکش مادرم

مادر غم پرورم

شد ذبیحت در منی لب تشنه قربان العطش

ای پدرجان العطش شاه خوبان العطش

چشمه چشمه جوی خون از چشمه‌های جوشنم

گشته جاری از تنم

از دم شمشیر و تیر و تیغ و پیکان العطش

ای پدر جان العطش اه خوبان العطش

ای خلیل کربلا از آتش ظلم یزید

ای شهنشاه شهید

سوخت بر حال دلت گبر و مسلمان العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش

می‌کند (صامت) عزاداری برایت روز و شب

ای امام تشنه لب

تا شفیع وی شوی در نزد یزدان العطش

ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش