گنجور

شمارهٔ ۴۹

 
صامت بروجردی
صامت بروجردی » غزلیات
 

من نمی‌گویم چرا با دوستانت کین بود

خود بگوی ای نازنین شرط محبت این بود

حال دل‌های شهیدان غمت از لاله پرس

کوس راپایش ز داغ دوستی رنگین بود

تیر تو نگذاشت دیگر آرزویی در دلم

منت از وی تا قیامت بر دل خونین بود

زیر تیغت گر که خندیدم عجب ناید تو را

آب شمشیرت زبس ای نوش لب شیرین بود

خوش رسیدی وقت مردم بر سرم آری خوشست

شمع رویت جانسپاری را که در بالین بود

بس بود افسوس قاتل بهر قتلم خونبها

گر ترا ای شوخ رحمی بر دل سنگین بود

دستها را از تاسف بهر (صامت) رنجه کن

گریه از شمع لازم بهر درد دین بود



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید محسن نوشته:

کو (سرا پایش) زداغ دوستی رنگین بود— خوش رسیدی وقت مردن بر سرم آری خوشست—درست است

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید