گنجور

 
صامت بروجردی
 

تا مرا گردن به طوق آشنایی بسته‌اند

روز و شب انجام کارم با جدایی بسته‌اند

هر چه با ما بی‌وفایی می‌کنی جرم تو نیست

جمع دنیا را ز روی بی‌وفایی بسته‌اند

دل بهر نو عاشقی مسپار کاین ناپختگان

تهمتی بر خود برای خودنمایی بسته‌اند

وقت آنان خوش که بیرون از جهان آرزو

دائماً دل را به الطاف خدایی بسته‌اند

بی‌اطاعت دل به لطف او نهادن غره گیست

خلق دل بر ای سخن‌هایی هوایی بسته‌اند

بعد ازین خواهی قفس را بند خواهی باز کن

بستگانت چشم از فکر رهایی بسته‌اند

(صامتا) با هیچکس خوبان ندارند الفتی

یا بکار ما در مشکل گشایی بسته‌اند