گنجور

شمارهٔ ۲۴ - وقایع جناب حر بن یزید ریاحی

 
صامت بروجردی
صامت بروجردی » اشعار مصیبت
 

چند ای دل از تغافل در ورطه هلاکی

واندر هلاک جان نیست اندر دل تو باکی

بی‌باکت عجیب است با آنکه مشت خاکی

ای مشت خاک تا کی محبوس این مغاکی

تا در مغاک هستی ای مهر تابناکی

تابنده کوکبت پست از صدمه افول است

شد اربعین عمرت مایل به سال پنجه

از بهر گنج دنیا خود رامساز رنجه

تا کی سفر باور رنج بهر درم به گنجه

جانر بس است زحمت در معرض شکنجه

زال جهان غدار گرگیست تیز پنجه

کارش بدلفریبی نقل سراب و غولست

در قاف قرب جانان بی‌شوخی و ظرافت

از این دیار نبود جز یک قدم مسافت

در این رباط ویران با این همه مسافت

آسودگی محال است ای طالب شرافت

پستی ز سر بلندی است و ز شهرت است آفت

گمنام شو که راحت در عزلت و خمولتست

چندین هزار شوهر از بهر خواستگاری

سوی عجوزه دهر کردند روی یاری

آخر نبود از پیش یک تن به حجله کاری

جز از عنا و محنت غیر از بلا و خواری

تن را نبود سودی جان را نماند یاری

با آن همه طلبکار این نسیه لاوصولست

از کوه کوه تقصیر با این همه فراست

نی واقف از جزائی نی واقف از سیاست

کرده به خرج دنیا سرمایه کیاست

از آفت خزان ساز زرع عمل حراست

ابلیس وار تعجیل چند از پی ریاست

بنما حدر که شیطان در کارها عجولست

در موسم جوانی در روز تندرستی

گشتی ز فیض کامل کردی به کار سستی

در شیب تا تو با شاب همبازی نخستی

من بعد بازجویی زین پیش هر چه جستی

تا کی خیال بافی با چند نادرستی

کار مآل بینی کار ذوی العقول است

آویز گوش خودساز این پند خوشتر از در

از قول صانع کل ز «الهکم التکاثر»

در «زرتم المقابر» قدری نما تفکر

شو کربلایی عشق آزاده باش چون حر

پایان کار خود کن از حال حر تصور

جسمت چرا نژند است جانت چرا ملولست

ابن زیاد چون کرد او را به کوفه سردار

در جنگ شاه مظلوم با کوفیان غدار

در هر قدم رسیدی در گوش آن وفادار

صورت بشارت خلد صیت برائت نار

هر دم تعجب حر گشتی فزون از این کار

غافل که این عنایت از عشق بوالفضولست

در راه کوفه چون گشت ملحق به موکب شاه

نزدیکی زبالی بگرفت بر حسین راه

آثار تشنگی یافت در حر شه فلک چاه

سیراب کرد او را لشکرش به دلخواه

آری چنین امامی است مصداق رحمه الله

هم منتهای مامول هم غایت السئولست

وقت نماز چون گشت حر ازصفای پنهان

با لشگر اقتدا کرد بر مقتداری امکان

پس سوی کوفه کردند روان در آن بیابان

در نینوا رسید از ابن زیاد فرمان

تا راه او ببستند از چار سو ز عدوان

آن را که ارث ما در دنیا ز عرض و طولست

چون صبح روز عاشور حر حرب را بپا دید

بن سعد را چو نمرود در جنگ با خدا دید

خود را مصاحب خوف هر لحظه بار جادید

اصل بنای دنیا در معرض فنا دید

بنیان وی هدر یافت بنیاد وی هباء دید

دانست آخر دهر مکر و فریب گولست

چندی پی تفکر در جیب سر فرو داشت

با عقل در سخن بود با جهل گفتگو داشت

ز آن آتشی که در دل از بار آرزو داشت

آخر به خاک افشاند آبی که در سبو داشت

یعنی عدول بنمود از آنچه دل بدو داشت

گفتا برات بی‌اصل درمان او نکولست

شد با غلام و فرزند بهر حیات دائم

در درگه حسینی از روی جهد عازم

لیکن بدوچه ره بست روز نخست قائم

از قول خود پشیمان از فعل خویش نادم

رو سوی درگهی کرد کز کثرت مکارم

میکال را هبوطست جبریل را نزول است

چون بت شکن خلیلی بر عشق نار پویا

یا همچو پور عمران خائف به طور سینا

بر رفرف محبت معراج قرب جویا

نازن به خلق ناسوت تازان به عرش اعلی

جبهه بدان دری سود از کثرت تمنا

کش جبرئیل بی‌اذن ممنوع از دخولست

محرم بقاب قوسین چون بهر التجا شد

سرگرم در مناجات با مظهر خدا شد

معشوق عذرخواهی از سبط مصطفی شد

گفت ای که از وجودت ملک و ملک بپا شد

اول اگرچه از من بر حضرتت جفا شد

از کرده‌های بی‌جا اکنون مرا عدول است

ای دوحه نبوت ای ریشه امامت

ای کان لطف و احسا ای معدن کرامت

گر از برای تائب باشد ندم علامت

اینک منم غریقی در لجه ندامت

گاهی شود که انسان از شیوه لئامت

در حق خود ظلومست در کار خود جهولست

دریای رحمت حق آثار لطف باری

چون سری حر نظر کرد با اشکهای جاری

سر او فکنده در پیش از فرط شرمساری

بگشود باب احسان بر روی وی زیاری

آری صفات باری دایم ز برد باری

اشفاق را مهیا الطاف را شمولست

دادش چو سرخط عفو آن سرمدی نشانه

زد از شراره شوق پا تا سرش زبانه

شد اول شهیدان آن فارس یگانه

بگرفت رخصت جنگ شد در جدل روانه

از بهر داد سر جوینده بهانه

چون با ر بس گرانی کور را بدل حمولست

با کوفیان ندا کرد کی حزب شوم شیطان

گیرم حسین نبود سبط نبی به دوران

نزد شما غریب است وارد در این بیابان

شمشیر کین کشیدن بی‌جا بروی مهمان

در هیچ دین و مذهب ای خلق نامسلمان

نه تابع فروع است نی جامع الاصولست

طومار حق‌شناسی گردید تا دمی طی

کاین سروری که شاهست بر هر قبیله حی

گشته چه عبد مملوک لایقدر علی شیء

ره آنچنان به غربت گردیده تنگ بروی

کز تشنگی حریمش نالد زنای چون نی

با آنکه آب عالم مهریه بتول است

این گفت و آشنا کرد مهمیز را به توسن

شد غرق قلزم جنگ مانند کوه آهن

تنها نمود بی‌سر سرها نمود بی‌تن

آزاد کرد اجساد از قید خود و جوشن

وز داس تبع بنمود کشته ز کشته خرمن

گفتی که شیر غضبان با بختی ز لول است

شوق لقای غلمان آخر گرفت تابش

وز حوریان جنت از غیب شد خطابش

خود را سبک عنان ساخت پای گیران رکابش

یعنی به خاک جا کرد از پشت زین جنابش

آمد به روی بالین دلبند بوترابش

آن‌سان‌که فی‌الحقیقه آمال را حصولست

از خاک ره سروی بگرفت در کنارش

وز صفحه جبین ساخت پاک از وفا غبارش

مرهم به زخم بنهاد از چشم اشکبارش

حر گشت آخر کار بخت خجسته یارش

اول قدم به مقدم بنمود جان نثارش

آن را که در فنایش ارواح را حلولست

جانها فدای جانت ای زاده پیمبر

تو در بغل گرفتی حر شهید را سر

پس از چه مسلمان بر تو نگشت یاور

در زیر چکمه شمر ای نور چشم حیدر

یک تن نگفت آن روز با کوفیان کافر

کاین بی‌گناه مظلوم ریحانه رسولست

ای روی بال جبریل گردیده عرش پیما

آخر فتاد جسمت عریان به خاک صحرا

شد زیر خار و خاره پنهان تنت سراپا

نه مادری که سازد بهرت کفن مهیا

نی‌خواهری که از مهر به قبله‌ات کشد پا

جسمت به خاک پامال زیر سم خیولست

هر چند سحر (صامت) در شرع ماجراست

سحرحلال شعرم مقبول خاص و عامست

امروز رشته نظم چون در کف نظامست

هم‌چشمی جنابش بیرون ز احترامست

اما چه این مسمط فرموده قواست

فرمان وی مطاع است احکام و قبولست



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید