گنجور

 
سلمان ساوجی
 

مرحبا ای آصف جم قدر کیوان رفعتم

کز سم اسب به مژگان گرد ره بزدودمی

بر جگر نگذاشت چرخم آب گونه دیده را

تا زدی آب رهت سقاییش فرمودمی

آفتابی سوی مغرب رفته و باز آمده

کاشکی من سایه وار اندر رکابت بودمی

من سر و پایی ندارم گر سرم بودی و پا

زین بشارت پای کوبان بر فلک سر سودمی

عزم استقبال کردم گشت مانع درد پا

گر سرم کردی مدد کی درد پا بستودمی

هست درد پا و در سر نیست سامانی مرا

گر سرم بودی به ره این ره به سر پیمودمی

ملک می‌گوید که ظلت کاش بودی جاودان

بر سر من تا منت در سایه می‌آسود می

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.