گنجور

 
سلمان ساوجی
 

چه می‌بری دل ما چون نگه نمی‌داری؟

چه دلبری که نمی‌آید از تو دلداری؟

چرا چو نافه آهو بریده‌ای از من؟

چرا چو مشک مرا می‌دهی جگر خواری؟

به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار

نکن که ما نتوانیم کرد، بیزاری

به سوی من گذری کن که جز غریبی و عشق

دو حالتی است مرا بی‌کسی و بیماری

به کویت آمدن ای یار، ما نمی‌یاریم

تو یاریی کن و بگذر به ما اگر یاری

مشو ز دود من ایمن که کار من همه شب

چو شمع سوختن و گریه است و بیداری

به چشم من لبت آموخت گوهر افشانی

چنانکه داد به لعل لبت شکر باری

سزد که در سر کارم کنی دمی چون صبح

مگر به روز سپید آید این شب تاری

صباست قاصد سلمان به پیش دوست دریغ

که در صباست گران خیزی و سبکباری

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

امین کیخا در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۵ تیر ۱۳۹۲، ساعت ۱۶:۱۶ نوشته:

گرانخیزی سخت برخاستن است و چه نیکو ! برای ادم هایی که دیر از خواب بر میخیزند هم به کار میرود ، مثلا گرانخیز سست کوش یعنی تنبل کارنکن !

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.