گنجور

 
سلمان ساوجی

مرا هوای تو از سر بدر نخواهد شد

شمایل تو ز پیش نظر نخواهد شد

اگر سرم برود گو برو مراد از سر

هوای توست مرا آن ز سر نخواهد شد

دلم به کوی تو رفت و مقیم شد آنجا

وزان مقام به جایی دگر نخواهد شد

سرم برفت به سودای وصل، می‌دانم

که این معامله با او به سر نخواهد شد

چنان ز چشم تو در خواب مستیم که مرا

ز خواب خوش به قیامت خبر نخواهد شد

به نوک غمزه چون نیشتر بخواهی ریخت

هزار خون که سر نیش‌تر نخواهد شد

خدنگ غمزه‌ات از جان اگر چه می‌گذرد

ولیکن از دل سلمان بدر نخواهد شد

 
 
 
مشکلات اینترنت
جنید شیرازی

خیال قامت او از نظر نخواهد شد

هوای زلف سیاهش ز سر نخواهد شد

سواد نقطه خالش ز کارنامه دل

به آب دیده و خون جگر نخواهد شد

بدین صفت که ز جام غرور بی‌خبر است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه