گنجور

 
سلمان ساوجی

نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را

آفتابی و به خاکم، گذری نیست، تو را

مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند

«لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را

صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد

ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟

کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو

چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا

همه خون می‌خورم و زآنچه توان خورد، مگر

غیر خون بر سر خوان، ماحضری نیست تو را؟

ناله در سنگ اثر می‌کند، اما چه کنم

چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را

طایرا در قفس بی‌دری افتادی اگر

راه یابی چه کنم؟ بال و پری نیست تو را

راه بیرون شو اگر می‌طلبی رو بدرش

که به غیر از در او، هیچ دری نیست تو را

ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من!

از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را

 
 
نسکبان اندروید
فتحعلی‌شاه

گذری جانب حسرت نگری نیست تو را

حسرت این است که بر ما گذری نیست تو را

ای که از روز قیامت سخنی می‌گویی

گوییا از شب هجران خبری نیست تو را

در رهش جان بده و دل به سلامت برهان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه