گنجور

 
سلیم تهرانی

به عشق باده ز خون امید و بیم خورند

کباب پخته و خام از دل دو نیم خورند

به زور باده به مخمور می دهد ساقی

چو خستگان که دوا از کف حکیم خورند

کشیده اند صفی بیدلان عشق، ولی

شکست همچو گل و لاله از نسیم خورند

به کعبه باعث صد فیض گشت مستی ما

خوش آن شراب که در خانه ی کریم خورند

پیاله گیر چو آیی به بزم ما زاهد

حرام نیست شرابی که با سلیم خورند