گنجور

 
سحاب اصفهانی
 

خواب راحت شد از آن دیده که سوی تو فتاد

خون فشان ماند نگاهی که به روی تو فتاد

هر که افتاد ز پا خواست که دستش گیرند

مگر آن کس که ز پا بر سر کوی تو فتاد

هر شراری که بر افتاد ز دل‌ها به جهان

در حقیقت همه از شعلهٔ خوی تو فتاد

چشم بدخواه برویم ز ترحم که نکرد

مگرش دیده به رخسار نکوی تو فتاد

قسمت این بود که از خشک لبی جان سپرد

تشنه کامی که رهش بر سر کوی تو فتاد

چیست جرم تو که با عدل شهنشاه (سحاب)

سنگ جور همه خوبان به سبوی تو فتاد

کامران فتحعلی شه که غبار در او

رشک فرمای خط غالیه‌بوی تو فتاد