گنجور

 
صغیر اصفهانی

تا زده‌ام خویش به دیوانگی

یافته‌ام راه به فرزانگی

کی رسدم سلسله از زلف یار

گر نزنم خویش به دیوانگی

ریزد اگر خون من آن آشنا

به که دهد نسبت بیگانگی

آه که صیاد مرا در قفس

کشت ز بی آبی و بی دانگی

دام تعلق گسل و چون صبا

ساز جهان خانه به بیخانگی

کام بری گر بگذاری صغیر

کام به عشق از سر مردانگی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

روی بپوش ای قمر خانگی

تا نکشد عقل به دیوانگی

بلعجبی‌های خیالت ببست

چشم خردمندی و فرزانگی

با تو بباشم به کدام آبروی

[...]

امیرخسرو دهلوی

مشعلهٔ عشق چو شد خانگی

سوخته شد عقل به پروانگی

یغمای جندقی

حاصل من چیست ز فرزانگی

رنج، خوشا عالم دیوانگی

آنکه سرزلف تو زنجیر ساخت

داد به ما منصب دیوانگی

بو که نمائیم به خویش آشنا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه