گنجور

 
صغیر اصفهانی

ستم ار بناتوانان ز ستمگری رسانی

بستم دچار گردی تو بوقت ناتوانی

عجب است اگر ز چشمت نفشاند آسمان خون

چو تو اشک چشم مظلوم بخاک ره فشانی

عجب است اگر نخیزند بکینت اهل عالم

که تو شادمان نشینی دگری بغم نشانی

عمل تو همچو فرزند بدامن تو پیچد

اگرش ز پیش رانی وگرش بخویش خوانی

بنهادت این چه خصمی است که با دل خلایق

نگهت کند خدنگی سخنت کند سنانی

بدلی که از تو لرزد بخدا که می‌نیرزد

همه عمر اگر نشینی بسریر کامرانی

ز چه غره ای ببازو که ز صاحبان نیرو

بشکست پنجه‌ام د چوقضای آسمانی

تو پلنگ خو چه لافی ز مقام آدمیت

که بجز ز نقش و ترکیب بآدمی نمانی

ز معاد برحذر شو صفت سبع رها کن

که بهر صفت فزونی تو بصورت همانی

ز جهان صغیر بگذر غم عاقبت همی خور

که بهر طریق باشد گذرد جهان فانی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عمعق بخاری

غم تو خجسته بادا، که غمی‌ست جاودانی

ندهم چنین غمی را به هزار شادمانی

منم آنکه خدمت تو کنم و نمی‌توانم

تویی آنکه چاره من نکنی و می‌توانی

عطار

ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی

که ندیدم از تو بوئی و گذشت زندگانی

دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری

که خبر نبود دل را که تو در میان جانی

ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز می‌طپیدم

[...]

نجم‌الدین رازی

به صبا پیام دادم که ز روی مهربانی

سحری به کوی آن بت گذری کن ار توانی

چو رسی به آستانش ز ادب زمین ببوسی

ز من ای صبا پیامی بدهی بدو نهانی

سر زلف مشکبارش به ادب مگر گشایی

[...]

مولانا

هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی

که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی

بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا

که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی

که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک دل سر دست برفشانی

دلم از تو چون برنجد؟ که به وهم در نگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه