گنجور

 
صغیر اصفهانی

آن سان سخن بگوی که بتوان نگاشتن

وانرا بکار بستن و معمول داشتن

شرط است بهر درک سخن هوش مستمع

در شوره زار دانه نبایست کاشتن

گفتم بپیر میکده آب حیات چیست

کارم مگر بدست ز همت گماشتن

گفتا برای راحت خلق از ره و داد

تا حد خویش رایت خدمت فراشتن

پیرایهٔ وجود هنرمندیست و بس

یعنی ز خویش نقش بدیعی نگاشتن

چون از جهان صغیر گذشتن مقرر است

نیک است نام نیک پس از خود گذاشتن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

هر چند در صناعت نقش و علوم شعر

جز مر تو را روا نبود سرفراشتن

اوصاف خویشتن نتوانی به شعر گفت

تمثال خویشتن نتوانی نگاشتن

ابن یمین

مقصود کاخ و صفه و ایوان نگاشتن

کاشانه های سر بفلک برفراشتن

گلهای دلفریب و درختان میوه دار

در باغ و بوستان زره عیش کاشتن

دانی چراست تا بمراد دل اندر او

[...]

جامی

هر سر سر به مهر که در خاطر افتدت

سرعت مکن به لوح بیانش نگاشتن

ترسم شود غرامت اظهار آن تو را

مشکل تر از ندامت پوشیده داشتن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه