گنجور

 
صغیر اصفهانی

هر کس نه بعشق از سر اخلاص قدم زد

از پای درافتاد و بسر دست ندم زد

آن یار عرب زادهٔ مابین که دو ترکش

یغمای عرب کرد و شبیخون بعجم زد

خون دل عشاق ز مژگان سیه ریخت

آندم که میان دو سیه چشم بهم زد

کردم ز طبیبی طلب داروی غم گفت

بایست که از تیشهٔ می‌ریشه غم زد

در مذهب رندان بتر از کفر دورنگیست

بایست که دم یا ز صمد یا ز صنم زد

از خوان فلک دست فرو شوی دلا چند

بتوان چو مگس دست بسر بهر شکم زد

چون جوز مرا مغز سر از کاسه برون شد

از بسکه فلک بر سر من سنگ ستم زد

خاموش صغیرا که بد اندرید حکمت

آن خام که بر صفحه تقدیر رقم زد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خیالی بخارایی

تا جان ز وفای دهن تنگ تو دم زد

از شهر بقا خیمه به صحرای عدم زد

یارب چه بلایی تو ندانم که به عالم

هرجا قدم آورد قدت فتنه علَم زد

چون ماه نو از دیده نهان گشت یقین شد

[...]

بیدل دهلوی

روزی ‌که قضا سر خط آفاق رقم زد

گفتم به ‌جبینم چه‌نوشتندقلم‌زد

غافل مشوید از نفس نعل درآتش

سرتا قدم شمع درین بزم قدم زد

چون مو به نظر سخت نگون‌سار دمیدیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه