گنجور

 
صغیر اصفهانی

زمین گوئی به پیش پای عشق است

کفی افلاک از دریای عشق است

ز اول تا به آخر آنچه بینی

به بازار جهان سودای عشق است

در این مستان لایعقل شب و روز

بپا هنگامه و غوغای عشق است

بگفتم عقل چبود عاشقی گفت

گل خود رویی از صحرای عشق است

صف محشر زند بر هم ز مستی

هر آنکو مست از صهبای عشق است

ز دنیا کم نکوهش کن که آن را

چو نیکو بنگری دنیای عشق است

دو عالم صورت عشق است آنگاه

در این صورت علی معنای عشق است

صغیر از آرزوها دل تهی کن

که یکدل داری آن هم جای عشق است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

چه شور است اینکه در دریای عشق است

مگر منصور ناپروای عشق است

سلمان ساوجی

شهنشه گفت: «کاین سودای عشق است

درین سر شورش غوغای عشق است

صائب تبریزی

فلک نیلوفر دریای عشق است

زمین درد ته مینای عشق است

اگر روح است، اگر عقل است، اگر دل

شرار آتش سودای عشق است

اگر معموره کفرست، اگر دین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه