ای صفی شد رَخش نظمت تیز رو
مر رها گردیده از دستت جلو
کش عنان را باز و بنگر سوی پس
همرهانت اوفتادند از نفس
بس کشیدی رخش معنی را رکاب
شد زمین گرد هوا، تا کی شتاب؟
بس دوید اندر قفایت بیدرنگ
خنگ عقل سامعان گردیده لنگ
گفت آن شاهی که بر ما بُد شفیق
الرفیق ای راه جو ثم الطریق
هین چه گویی ای فقیر ره پناه
تازه گردیده است رَخشم گرم راه
نه از جلو آگاه هستیم نه از قفا
گر سر همراهیام داری بیا
گرچه رخشم دل به رفتن بسته است
لیک در رفتن هنوز آهسته است
تا کنون اندر زمین ره میبرید
زین سپس اندر هوا خواهد پرید
آنکه فرمود الرفیق اندر طریق
بهر عاقل گفت نی بهر عشیق
تا مرا عقل و شعوری بُد به سر
با رفیقان بود جانم ره سپر
نک به صحرای جنون آواره ام
بالش نرم است سنگ خاره ام
می ندانم ز آشنا بیگانه را
می زنی تا کی صدا دیوانه را
خود چه غم دیوانه را گر خوانده ای
که تو در ره خسته و وامانده ای
هین برو ای عقل،زین پس در طریق
با تو دیگر نی رفیقم، نی شفیق
زآنکه تو بر دجله جویای پلی
نِی سواری، نی سوار دُلدُلی
همچو طفلان برنشسته بر نی ای
در خیالت فارِس دُلدُل پی ای
عاشق دیوانه بحرش بی پل است
اسب چوبین زیر پایش دُلدُل است
نی خبر از دجله دارد نی ز پل
هست یکسان پیش پایش خار و گل
هین برو ای عقل ترک من بگو
وز من دیوانه همراهی مجو
من چه غم دارم که شد پای تو لنگ
گو به جای خود بمان و باش سنگ
ای که درس عاشقی ناخوانده ای
تو به ره سنگی و برجا مانده ای
ذوق عشقت گر جوی در جان بُدی
کوه و صحرا در رهت یکسان بُدی
یا صفی تا چند این طاق و طرم
هر چه خواهی گوی و کم کن اُشتلم
لحظهای بر جای خود ساکن مباش
گفتمت سیلاب خانه کن مباش
بند کن چون سیل، سیلانی کند
ورنه رسوایی و ویرانی کند
هین ز رسوایی چه غم دیوانه را
گو فرو کَن سیل،شهر و خانه را
من چه غم دارم که ویرانی بود
زیر ویران گنج سلطانی بود
هین مپوش ای خضر و کم کن رنج را
زیر دیوار شریعت گنج را
زین سپس دیوار را من برکنم
گنج را از زیر او پیدا کنم
من خود آن گنجم کنون پیدا شوم
گو میان انجمن رسوا شوم
هین بگو خضرا که اسرارت چه بود
بهر موسی سرّ اطوارت چه بود
هین چه پرسی حال ما را هرچه هست
کاین زمانی بیخود و مجنون و مست
نزد آن کو بیخود و مستانه است
حالت موسی و خضر افسانه است
نی بگو ای خضر با من حال و راز
کآمدم اینک به حال خویش باز
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به نقش و اهمیت عقل و عشق در زندگی اشاره دارد. شاعر به تجلیات عشق و شوق عاطفی پرداخته و به نوعی از حالات دیوانگی و بیخبری میگوید. او اشاره میکند که عشق و عقل به دو مسیر متفاوت میروند و هر کدام وظایف و مسئولیتهای خود را دارند. عشق و شوری که در دل شاعر وجود دارد، او را به سمت دیوانگی میکشاند، در حالی که عقل او را به سمت رواقی و سنجش دعوت میکند. اما در نهایت شاعر با عشق خود ارتباط برقرار کرده و به دنبال گنج واقعی است که ممکن است در دل و درون او نهفته باشد. او دعوت میکند تا از قید عقل آزاد شده و به دنبال عشق و شور زندگی برود، حتی اگر به ویرانی بیانجامد؛ زیرا او خودش را در عشق و مجنون بودن یک گنج واقعی میداند.
هوش مصنوعی: ای صفی، اسب تو به سرعت در حال حرکت است و از دستان تو رها شده است.
هوش مصنوعی: مهار اسب را آزاد کن و به عقب نگاهی بینداز، همسفران تو از نفس افتادهاند.
هوش مصنوعی: بس کن، دیگر به دنبال معنای زندگی نباش. دنیا در حال چرخش است و به کجا اینقدر شتاب میکنی؟
هوش مصنوعی: بسیار دویدند و پشت سر تو را تعقیب کردند، اما ذهن و فهم شنوندگان بهراستی عقبافتاده و ناتوان شده است.
هوش مصنوعی: آن پادشاهی که نسبت به ما مهربان و دوست داشتنی بود، گفت: ای جویندهی راه، اکنون راه خود را پیدا کن.
هوش مصنوعی: ای فقیر، بشتاب و مراقب باش! راه نجاتی که به تازگی پیدا شده، دیگر داغ و روشن است و به سوی آن برو.
هوش مصنوعی: ما نه از آینده خبر داریم و نه از گذشته؛ اگر در این سفر با من هستی، همراهی کن و بیا.
هوش مصنوعی: هرچند که چهرهام نشان از دلباختگی و تمایل به رفتن دارد، اما در عمل هنوز آرام و بیسرعت از جا بلند شدهام.
هوش مصنوعی: تا به حال در زمین حرکت میکرد، از این به بعد در هوا پرواز خواهد کرد.
هوش مصنوعی: کسی که گفت رفیق در راه، صحبت از عاقلین کرد نه برای عاشقان.
هوش مصنوعی: تا زمانی که من عقل و درک داشتم، جانم در کنار دوستانم بود و به آنها پناه میبرد.
هوش مصنوعی: در صحرا و بیابانهای جنون سرگردان هستم، در حالی که بر روی سنگ سختی که نشانهای از دشواریهاست، تکیه کردهام.
هوش مصنوعی: نمیدانم تا چه زمانی باید صدای دیوانه را برای بیگانهات خاموش کنی.
هوش مصنوعی: نگران دیوانه نباش، زیرا تو خود در راهی هستی که خسته و بیهدف ماندهای.
هوش مصنوعی: بهتر است که ای عقل، از این به بعد در این مسیر همراه من نباشی، دیگر نه دوستی دارم و نه همدلی.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که تو در جستجوی پلی بر روی رود دجله هستی، اما نه به دنبال سواری، بلکه به دنبال کسی که دلی شجاع و دلسوز داشته باشد.
هوش مصنوعی: همچون کودکانی که بر اسب نشستهاند، تو نیز در خیال خود به صورت سرخوشی مانند یک دلدل (نوعی اسب) در حال حرکت هستی.
هوش مصنوعی: عاشق دیوانهای که در دریای عشق غرق شده، هیچ راه نجاتی ندارد. او مانند اسبی چوبی دچار سرنوشتی نامطلوب است و شرایطش به شدت ناپایدار و مشکلآفرین است.
هوش مصنوعی: هیچکس خبر از دجله (رود دجله) ندارد و پل (بر روی دجله) هم وجود ندارد؛ در برابر او، هم خار هست و هم گل، اما هیچیک از آنها برتری ندارند.
هوش مصنوعی: برو و به عقل بگو که از من دور شود و با من دیوانه همراهی نکند.
هوش مصنوعی: نگران این نیستم که پای تو مشکل پیدا کرده است؛ بهتر است که در جای خود بمانی و بیحرکت بایستی مثل یک سنگ.
هوش مصنوعی: تو که بدون آنکه درسی از عاشقی بخوانی، در این راه سخت و دشوار ماندهای.
هوش مصنوعی: اگر عشق تو در وجودم در جریان بود، در این صورت کوه و دشت برای رسیدن به تو هیچ تفاوتی نداشتند.
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی به این اشاره دارد که هر چه میخواهی بگو و در مورد مشکلات و موانع زندگی کمتر نگرانی داشته باش. به نوعی میخواهد بگوید که با وجود چالشها، میتوان به زندگی ادامه داد و از آن لذت برد.
هوش مصنوعی: به مدت کمی در مورد خودت بیتحرک نباش؛ گفتم که نگذار مشکلات زندگی تو را به هم بریزد.
هوش مصنوعی: مثل سیل، به شدت و با سرعت عمل کن، وگرنه باعث رسوایی و ویرانی خواهی شد.
هوش مصنوعی: به وضوح بر اثر رسوایی و ننگ نداشتهای غم نخور، چون زمانه به شدت در حال تغییر و ویرانی است و همه چیز در حال نابودیست.
هوش مصنوعی: من چه نگرانیای دارم وقتی که زیر این ویرانی، گنجی از سلطانی وجود دارد.
هوش مصنوعی: ای خضر، چرا رنج خود را پنهان میکنی؟ زیر دیوار شریعت، گنجی نهفته است.
هوش مصنوعی: از این پس، من دیوار را خراب میکنم تا گنج را که زیر آن پنهان شده است، پیدا کنم.
هوش مصنوعی: من خود حقیقت گنج پنهانی هستم که حالا قرار است آشکار شوم، بگذارید در جمع دیگران رسوا شوم.
هوش مصنوعی: برو به خضر بگو که رازهایت چه بود و اسراری که برای موسی داشتید چه بود؟
هوش مصنوعی: ببین چه حال و روزی داریم! هرچه هست، بگذار بگویم که در این زمان، کاملاً بیخود و سرمست هستیم.
هوش مصنوعی: در نزد فردی که غرق در شوق و عشق است، وضعیت موسی و خضر تنها یک داستان و افسانه به شمار میرود.
هوش مصنوعی: ای خضر، به من بگو که چه احوالی داری. من اکنون به حال خودم آمدهام و میخواهم رازهایم را با تو در میان بگذارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.