رفتم از خود محو آن سیما شدم
رفته رفته غرقۀ دریا شدم
بیخبر ماندم ز دل وز حال او
تا کنون می رفتم از دنبال او
نک نمیجویم دگر گم شد پی اش
تا چه آمد بر سر از شور مِی اش
میزنم هر سو صدا کای همسفر
در کجایی، خون شدی یا جان به سر
می نیاید زو صدایی سوی من
گوید او شد در به در، در موی من
بگذر از وی درگذار افسانه را
میزنی تا کی صدا دیوانه را
خاصه مجنونی که در صحرای عشق
رفته یکجا روحش از یغمای عشق
بر مشامش می رسد از هر کنار
بوی موی آن نگار گل عذار
نی خبر دارد ز پا و نی ز سر
نی ز راه و نی ز یار همسفر
نه شناسد پیش رو را از قفا
تا زند دلداده ای او را صدا
گاه میزد دل به من سربسته حرف
که نبندی جز ز عشق یار طرف
گر بیایی میرویم آنجا که اوست
با که باشیم از دو عالم تا که اوست
رفت آخر، خود مرا برجا گذاشت
زآنکه پروای سکون دیگر نداشت
روزگاری بد که غم پرورده بود
عشق در وی کار خود را کرده بود
بود هر دم بر بهانه و حالتی
یافتم کو می رود بی رخصتی
این یقین بودم که با آهستگی
دارد اندر طرّه ای پیوستگی
رفته حلقش خم به خم در حلقه ای
نیست یک مو با دو کونش علقه ای
میکشد آخر ز ما ناچار دست
بندها را سر به سر خواهد گسست
میکشد او را پیاپی موی دوست
رفته رفته، رفت خواهد سوی دوست
بودنش در خانۀ ما عارضی است
بستگی هیچش بدین ویرانه نیست
چون کند بی خانمانی خانه را
که به دوری دیده آن پیمانه را
گوشۀ چشمی به او بگشوده یار
باده در دوری به او پیموده یار
زآن می و میخانه بویی برده است
می ز دست ساده رویی خورده است
اندر آن میخانه در پیمانه ای
دیده عکس طلعت جانانه ای
دیده باشد خاصه گر آغوش او
یا که خندان پستۀ خاموش او
چون نگیرد در جهان آوارگی ؟
چون نپردازد ز خود یکبارگی ؟
چون توان دردی که دارد چاره کرد
بین که خواهد بندها را پاره کرد
میرود آنسان که گم گردد پی اش
از ره و بی ره نشان جویی کی اش
یک نشانش بی نشان بودن ز ماست
بی نشانی را کجا دانی کجاست ؟
آن دلی داند که مهرش بر لب است
ز آتش عشقِ بتی اندر تب است
کو زبانی تا که گویم کار دل
بر زبان ناید یک از بسیار دل
هر شبی از ما نهان در گوشه ای
میگرفتی چون غریبان توشه ای
سر به زانو می نهاد و می گریست
میزدم او را صدا کاین ناله چیست؟
میگرفتش گاه گاهی هم تبی
تَر نکرد از درد خود با کس لبی
نبض او را می گرفتم در شمار
میگذشتی قرعۀ او از هزار
خاصه زآن لب گر کسی می کرد یاد
می طپید از غم به خویش و می فتاد
من بر این بودم که این تب دائم است
گرمی تب در عروقش لازم است
نبض او را میگرفتم روز و شب
که شده کم یا فزون گردیده تب
گاه هم گفتی سخن با خود نهان
من به هذیان می نمودم حمل آن
گاه هم می جست از جا چون کسی
کآیدش پیغام کس در مجلسی
میدوید از حجره بیرون سوی در
تند میکرد از ره روزن نظر
گه گشودی گوش و می گشتی خموش
چون کسی کش صوت یار آید به گوش
چند روزی بُد که تب پیوسته داشت
لب ز ما اندر تکلّم بسته داشت
میگرفتش همچو مصروعان غشی
یا چو مشتاقی که بیند مهوشی
لیک آن غش نه ا ز تب و سرسام بود
بل ز تاب زلف مشکین فام بود
بود معلومم که عاشق بر کسی است
میرود یا میبرندش، چاره نیست
قاصدی دوش آمد از دلدار او
بست یکجا از پیامی بار او
گفت با من کای حریف همدمم
خواهم از تو عذر شبهای غمم
بودی اندر هر غمی یارم همی
تا سحر هر شب پرستارم همی
وقت آن آمد که رنجت کم کنم
فارغت از درد سر، وز غم کنم
آنکه میدانی فرستاده پی ام
میروم تا او نوازد چون نی ام
ماند آری کی دگر عاشق بجا
کآید از یارش پیامی که بیا
گفتمش رو، حق نگهدار تو باد
آنکه سویش می روی یار تو باد
در وداع آن حریف پرده سوز
گریه کردم از شبانگه تا به روز
همچنین نالان و گریانم همی
از غمش سر در گریبانم همی
ز اوصاف او با تو گویم شمه ای
وز ضمیر پاک و فکر صاف او
بود در هر محنتی او یار من
یاور من ، محرم اسرار من
بود با من ، نرم گوی و شرمناک
بردبار و خاضع و خُرسند و پاک
دوستی گر ناگه آمد از درم
بود در مهمان نوازی یاورم
تا چه جای آنکه آید قاصدی
پیش من از دلبری یا شاهدی
زودتر از من به استقبال او
میدوید او تا بپرسد حال او
میگرفتش همچو جان اندر کنار
میزدود از موی و روی او غبار
گرد او می گشت چون پروانه ای
یا چو مستی دور مه در خانه ای
هر گه آید یاد من اطوار او
میشوم دیوانه از رفتار او
در یکی روزی به مهمانخانه ای
کرده بُد دعوت مرا فرزانه ای
صحبتی بُد ناگه اندر انجمن
نیست دل دیدم به جای خویشتن
مدتی بگذشت و من حیرا ن و مات
ز انجمن بی انتقال و التفات
گو چه شد، ناگه کجا رفت از برم
آمده در خانه بی شک دلبرم
رفته دل بهر پذیرایی برش
تا مباد افسرده گردد خاطرش
ناگه آمد دل در آن محفل به جای
گفتمش رفتی بدین دیری کجای ؟
گفت یار آمد نبود اندر سرای
محرمی کآرد پذیرایی بجای
رفتم از بهر پذیرایی او
تا نگیرد قلب سودائی او
رفتم و خاطر چو گل بشکفتمش
چون درآمد ره، ز مژگان رفتمش
از تو گفتم با وی اسراری که بود
از دلش برداشتم باری که بود
هر چه پرسید از تو کردم آگهش
رفت و رفتم تا به منزل همرهش
این چنین بُد حال او با من همی
تا تو دانی حال من گر محرمی
چون ننالم در غم هجران او
چون نباشم روز و شب نالان او
یک گله هرگز نکرد از روزگار
چون سخن رفتی ز مویی بد نثار
رفت آخر هم بدان خویی که داشت
سوی آن محبوبِ مهرویی که داشت
رفت و ماندم من در این ویران غریب
بیدل و بیخانمان دور از حبیب
میندانم جای آن فرخنده نام
تا فرستم سوی او وقتی سلام
یا روم خود پرسم از احوال او
میزنم دائم به نیکی فال او
هر کجا مویی بود می بویمش
شاید از جایی نشانی جویمش
شاد باش ای آنکه بودم از تو شاد
هر کجا هستی غمت هرگز مباد
گیردت غم بینی ار غمگینی ام
تا مباد اینگونه غمگین بینی ام
من تو را غمگین نخواهم ، شاد باش
از غم و اندوه من آزاد باش
روزها خوردم به تنهایی غمت
بس تسلّی دادم از هر ماتمت
هر چه میدیدم فرو سر در پرت
میگرفتم بر سر زانو سرت
بودم اندر هر غمی غمخوار تو
شاد بودم خاطر از دیدار تو
هم تو بودی همدم و همراز من
در غریبی ساز من، دمساز من
می رسد ار نوبتی بر من غمی
می نبودم جز تو در بر همدمی
تا تو رفتی وز برم گشتی جدا
از غم و تنهایی ام داند خدا
لیک سازم با غم و انده خود
خود گدازم از غم انبوه خود
چون تو شادی شاد باش اندر غمش
خرّمی کن در کمند پُر خمش
چون تو شادی ، شادی ات خواهم همی
سازمت من با فراق و با غمی
میرسم من هم به وصلت عن قریب
گیرمت در بر در آن کوی حبیب
با تو خواهم شِکوه ها کرد از فراق
وآنچه دیدم بی تو شبها ز اشتیاق
گویمت حالی که بودم سر به سر
نیست شامی کز پی اش ناید سحر
من کجا دانم سحر یا شام را
یا شناسم ز اضطراب آرام را
میکنم چون یاد تقریرت همی
زآن کلام آیم به تفسیرت همی
تا دمی یابد تسلّی خاطرم
از کلام شکّرین دلبرم
بس دراز است این سخن کوته کنم
رو به تفسیر کلام الله کنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعرای عاشقانه و احساسی است که در آن شخصی به شدت دلتنگ محبوب خود است و از غم فراق او رنج میبرد. او در توصیف احساساتش از حالتهای مختلفی مانند سرگشتگی، شوق و اندوه سخن میگوید. در طول شعر، شاعر تلاش میکند تا درک کند که چگونه عشق و دلتنگی بر زندگیاش تأثیر گذاشته و چگونه محبوبش در دل او جای دارد. او به یاد خاطرات و لحظات شیرین با محبوبش میافتد و هر لحظه زندگیاش را از دست دادن او میداند. شاعر در نهایت به دوستدارش میگوید که او را فراموش نکند و به زندگیاش ادامه دهد، هرچند او خود را در غم و اندوه عشقش غرق میبیند.
هوش مصنوعی: از خودم خارج شدم و به زیبایی او مشغول شدم و کمکم در عمق این عشق غرق شدم.
هوش مصنوعی: مدت طولانی است که از حال و دل او بیخبر ماندهام و هنوز هم در پی او میروم.
هوش مصنوعی: دیگر به دنبالش نمیگردم که گم شده است. نمیدانم چه بر سرم آمده است که به خاطر نوشیدنیاش دچار شوری و هیجان شدهام.
هوش مصنوعی: هر جا که میروم صدایم را بلند میکنم و از همسفرم میپرسم که کجاست. آیا از شدت غم خونین شدهای یا جانت در حال تمام شدن است؟
هوش مصنوعی: او صدایی نمیآورد که به من بگوید که از دستش رفتهام و در زندگیام پنهان شده است.
هوش مصنوعی: از او بگذر و به افسانهها توجه نکن، آیا تا چه زمانی میخواهی صدای دیوانه را بشنوی؟
هوش مصنوعی: این بیت به وضعیت عاشقی اشاره دارد که به شدت درگیر عشق شده و در دنیای عشق، چنان مجنون و دیوانه است که دیگر نمیتواند از آن خارج شود. او به قدری تحت تأثیر عشق قرار گرفته که روحش به واسطهٔ آن دچار تغییر و تحول شده و از خود بیخود شده است.
هوش مصنوعی: از هر سمت بوی خوش موی آن زیبایی که چون گل صورت دارد به مشامش میرسد.
هوش مصنوعی: نه پا از حال خود خبر دارد و نه سر، نه راه را میشناسد و نه یار را که همسفر اوست.
هوش مصنوعی: چهرهی کسی که در برابر ماست را نمیشناسد، اما وقتی به او پشت کنیم، دلباختهاش او را صدا میزند.
هوش مصنوعی: گاهی دل به من میگوید که فقط از عشق یار صحبت کن و حرفی نزن.
هوش مصنوعی: اگر تو بیایی، ما به جایی میرویم که او هست. مهم نیست با چه کسی باشیم، زیرا آنجا که او هست، از این دو جهان برای ما باارزشتر است.
هوش مصنوعی: ترک کرد و رفت و من را تنها گذاشت، زیرا دیگر برای آرام ماندن اهمیتی قائل نبود.
هوش مصنوعی: در روزگاری سخت، عشق غم و اندوه را در دل پرورش داده بود و تأثیر خود را بر او گذاشته بود.
هوش مصنوعی: هر لحظه به بهانهای دست مییابم که میرود بدون اینکه اجازهای بگیرم.
هوش مصنوعی: من مطمئن بودم که او به آرامی در حال گره زدن موهایش است و این کارش نشاندهنده پیوستگی و ارتباطی عمیق است.
هوش مصنوعی: شخصی در حال حرکت است و گردن او در حال خم شدن است. در حال حاضر، او در یک حلقه قرار دارد و هیچ چیزی نمیتواند با دو ویژگیاش او را محدود کند.
هوش مصنوعی: در نهایت، بیگزیر، محدودیتها و زنجیرهای ما را خواهد شکست.
هوش مصنوعی: او به طور مداوم به سوی دوستش کشیده میشود و به تدریج، در مسیر محبت به او حرکت خواهد کرد.
هوش مصنوعی: حضور او در خانه ما موقتی است و وابستگیاش به این مکان هیچگونه نیست.
هوش مصنوعی: وقتی کسی به خاطر دوری از یک محل، احساس بیخانمانی کند، در واقع منزل و آرامش خود را گم کرده است و به همین دلیل، آنچه در دور دستها قرار دارد، برایش اهمیت بیشتری پیدا میکند.
هوش مصنوعی: یار در دوری، نگاهی به او انداخته و برایش شرابی به یادگار آورده است.
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که بوی خوش می و میخانه از دست فردی ساده لوح و دلباخته به مشام رسیده است. این شخص تحت تأثیر جذابیت و زیباییهای این دنیا قرار گرفته و از این لذت و شادی آگاه شده است.
هوش مصنوعی: در آن میخانه، در یک لیوان، تصویری از چهرهٔ زیبا و دلربایی را دیدم.
هوش مصنوعی: چشم دیده باشد، بهویژه اگر در آغوش او باشد یا اگر لبخند آرامش را ببیند.
هوش مصنوعی: چرا انسان در زندگی دچار بیخانمانی نمیشود؟ چرا نمیتواند برای یک بار هم که شده از خود فرار کند؟
هوش مصنوعی: کسی که دردی را تحمل میکند، باید بدانیم که چطور میتواند بر آن غلبه کند. او میخواهد تمام موانع و مشکلات را از سر راه خود بردارد.
هوش مصنوعی: او بهگونهای میرود که اگر کسی بخواهد دنبال او بگردد، از مسیر و نشانههایش اثری نخواهد یافت.
هوش مصنوعی: یک نشانه از حالت بی نشانی ما وجود دارد، اما نمیتوانی بی نشانی را دقیقا مشخص کنی و بگویی کجا است.
هوش مصنوعی: دل کسی که عاشق است، خوب میداند که عشقش بر زبانش جاری است. او به خاطر آتش عشق معشوقش، دچار تب و تاب شده است.
هوش مصنوعی: باید زبانی باشد تا بتوانم احساسات و درونم را به زبان بیاورم، اما از آنجایی که دل پر از احساسات است، تنها یک از هزاران حس را نمیتوانم بیان کنم.
هوش مصنوعی: هر شب تو به گوشهای محرمانه میرفتی و همچون بیگانگان، چیزی را برمیداشتی.
هوش مصنوعی: او سرش را به زانو گذاشته بود و اشک میریخت. من صدایش زدم و پرسیدم این نالهای که برمیآید چیست؟
هوش مصنوعی: گاهی از دردش به کسی چیزی نمیگفت و به تنهایی تحمل میکرد.
هوش مصنوعی: من نبض او را حس میکردم و با هر ضربان، او را در ذهنم میشمردم؛ انگار که از میان هزاران نفر، او را انتخاب کرده بودند.
هوش مصنوعی: اگر کسی از آن لب خاص یاد میکرد، قلبش از غم به خود میافتاد و بیاختیار به زمین میافتاد.
هوش مصنوعی: من فکر میکردم که این تب همیشه خواهد بود و این حرارت در خونش ضروری است.
هوش مصنوعی: هر روز و شب نبض او را بررسی میکردم تا ببینم آیا تبش کمتر شده یا بیشتر.
هوش مصنوعی: گاهی با خودم به طور پنهانی صحبت میکردم، اما آن صحبتها به گونهای غریب و بیپایه بود که دیگران فکر میکردند هذیان میگویم.
هوش مصنوعی: گاهی او از جایش حرکت میکرد، مانند کسی که پیامی از کسی در یک مجلس به او رسیده باشد.
هوش مصنوعی: او با شتاب از اتاق خارج میشود و به طرف در میدود و از روزن نگاهی به بیرون میاندازد.
هوش مصنوعی: گاهی گوش میسپاری و در سکوت میمانی، همچون کسی که آواز محبوبش به گوشش میرسد.
هوش مصنوعی: چند روزی است که تب مرا درگیر کرده و به همین خاطر نتوانستهام با شما صحبت کنم.
هوش مصنوعی: او را به حالتی مانند آدمهای مست میبرد، یا مانند کسی که عاشق است و در انتظار معشوق خود به سر میبرد.
هوش مصنوعی: اما آن بیحالی ناشی از تب و جنون نیست، بلکه به خاطر زیبایی و دلفریبی زلفهای مشکی و جذاب اوست.
هوش مصنوعی: میدانم که عاشق بودن سرانجامی دارد؛ یا خود شخص به سوی کسی میرود یا دیگران او را میبرند، و هیچ راهی برای فرار از این سرنوشت نیست.
هوش مصنوعی: دیشب پیامبری از طرف محبوبش آمد و یکجا پیامهایی از او را آورد.
هوش مصنوعی: دوست من، به من گفت که میخواهد از تو به خاطر شبهای غمگینم عذرخواهی کند.
هوش مصنوعی: در هر اندوهی همواره همراه من بودی و تا صبح هر شب به مراقبت از من مشغول بودی.
هوش مصنوعی: زمان آن فرارسیده که من به تو کمک کنم تا از رنجهایت کاسته شود و از درد و غم رهایی یابی.
هوش مصنوعی: کسی که او را میشناسی، پیغامم را به او میفرستم و میروم تا او با مهربانیاش به من آرامش بخشد، مانند نی که صدایش دلنواز است.
هوش مصنوعی: آیا زمانی دیگر عاشق بماند، هنگامی که از معشوقش پیامی برایش بیاید که بیاد؟
هوش مصنوعی: به او گفتم برو، امیدوارم که خداوند تو را حفظ کند، کسی که به سوی او میروی، یارت باشد.
هوش مصنوعی: وقتی که از آن دوست خالص وداع کردم، تا سپیده صبح به قدری گریه کردم که پرده دل را پاره کردم.
هوش مصنوعی: من همواره در حال ناله و گریه هستم و غم او باعث شده که سرم را در دستانم بگذارم.
هوش مصنوعی: از ویژگیهای او برایت کمی میگویم و از ذهن پاک و افکار روشنش.
هوش مصنوعی: در هر سختی و دشواری، او همیشه همراه من و حامی من بوده و حقیقتهای درونیام را میداند.
هوش مصنوعی: او همیشه با من بود، آرام و مودب، با شرم و حیا، صبور و متواضع، شاد و خالص.
هوش مصنوعی: اگر دوستی ناگهان به خانهام بیاید، در مهماننوازی و پذیرایی از او، یاور و کمکم خواهد بود.
هوش مصنوعی: منتظر هستم که از طرف محبوب یا زیبایی پیامی به من برسد.
هوش مصنوعی: او پیش از من به سوی او دوید تا حالش را بپرسد.
هوش مصنوعی: او حالتی را میگرفت که همچون جانش عزیز بود و در کنار او، موی و رویش را به سرعت پاک میکرد.
هوش مصنوعی: او مانند پروانه دور گرد او میچرخید یا مانند شخصی مست در دور مه در خانهای.
هوش مصنوعی: هر زمان که به یاد من میافتد، به گونهای رفتار میکنم که انگار دیوانهام، تحت تأثیر کارهای او قرار میگیرم.
هوش مصنوعی: در یک روز، شخصی با دانش و دانا مرا به مهمانخانه دعوت کرده بود.
هوش مصنوعی: یکدفعه در جمع اهل مجلس گفتگویی پیش آمد، اما من دل خود را در جایی دیگر یافتم و حس کردم که حضور واقعی در آنجا ندارم.
هوش مصنوعی: مدتی گذشت و من حیران و شگفتزده در جمعی بودم که نه امکان حرکت داشتم و نه توجهی به من بود.
هوش مصنوعی: بیا بگو ببینم چه اتفاقی افتاده، ناگهان کجا رفت؟ او که بیتردید دلبر من بود و به خانهام آمده بود.
هوش مصنوعی: دل به مهمانی رفته تا آنجا که مبادا ناراحت و دلسرد شود.
هوش مصنوعی: ناگهان دل من در آن جمع حاضر شد و به آن گفتم که چرا به این مدت طولانی نرفتهای؟ کجا هستی؟
هوش مصنوعی: دوست گفت که در خانهی کسی که محبت و صمیمیت وجود ندارد، هیچکس نمیتواند پذیرایی خوبی انجام دهد.
هوش مصنوعی: من به دیدن او رفتم تا قلب پر درد و غم او را شاد کنم و آرامش بخشم.
هوش مصنوعی: به باغ رفته و دل خود را شاداب و گل مانند کردم. اما وقتی که به راه بیرون آمدم، آن خوشی را از چشمانم رفت.
هوش مصنوعی: با او صحبت کردم و از رازهایی که در دل داشتم، پرده برداشتم و بار سنگینی را که بر دوش داشتم، سبک کردم.
هوش مصنوعی: هر چه از من پرسید، به او پاسخ دادم و بعد هم تا خانهاش همراهش رفتم.
هوش مصنوعی: او حالش به گونهای است که من هم از آن مطلع شوم و تو هم باید حال من را بدانی، اگر به من نزدیک باشی.
هوش مصنوعی: وقتی از دوری او غمگین نیستم، یعنی به حال و روزم اهمیتی نمیدهم و دائماً به یاد او نیستم.
هوش مصنوعی: هرگز گروهی از مشکلات و سختیهای زندگی شکایت نکردند، چون وقتی پای سخن از تو به میان آمد، حتی بر سر یک تار موی تو هم نثار میشدند.
هوش مصنوعی: در نهایت، با همان خصوصیت و رفتار خود، به سمت آن محبوب زیبا رویی که داشت، رفت.
هوش مصنوعی: او رفت و من در این ویران و غریب ماندم، بیخبر از دوستی و بدون خانه.
هوش مصنوعی: من میدانم که آن شخص خوشنام کجاست، بنابراین زمانی سلامی به او میفرستم.
هوش مصنوعی: شاید به خودم زنگ بزنم و از حال او بپرسم و مدام برایش دعا کنم که نیکیها به او برسد.
هوش مصنوعی: هر جا که مویی پیدا باشد، آن را بوییدم، شاید بتوانم از آنجا نشانهای پیدا کنم.
هوش مصنوعی: ای دوست، شاد باش! من به خاطر تو همیشه شاد بودهام. هر کجا که هستی، هیچگونه غمی نباید داشته باشی.
هوش مصنوعی: اگر غمگین هستی و غم را در چهره من میبینی، امیدوارم هیچگاه اینقدر غمگین نباشی که بخواهی آن غم را در من ببینی.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم تو ناراحت باشی، پس خوشحال باش و از غم و درد من دور بمان.
هوش مصنوعی: روزها را با غم تنهاییام سپری کردم و به خودم دلداری دادم تا از اندوهت کمی راحت شوم.
هوش مصنوعی: هر چیزی که میدیدم، به من اجازه نمیداد که بلند شوم، و به خاطر همین بر سر زانوهایم سرم را میگذاشتم.
هوش مصنوعی: در هر غم و اندوهی که بودم، فقط به خاطر تو خوشحال بودم و از دیدن تو آرامش میگرفتم.
هوش مصنوعی: تو در غریببودن، همدل و همراز من بودی و به من آرامش و هماهنگی بخشیدی.
هوش مصنوعی: اگر روزی نوبت غم به من برسد، جز تو که در کنارم هستی، هیچ چیزی نمیتواند مرا غمگین کند.
هوش مصنوعی: وقتی تو از کنارم رفتی، خدا میداند که من چقدر از غم و تنهایی رنج میبرم.
هوش مصنوعی: اما با غم و اندوه خود کنار میآیم و از درد و ناراحتی زیاد خود میسوزم.
هوش مصنوعی: اگر تو خودت شاد هستی، در غم دیگران هم شاد باش و با خوشحالی خودت را در دنیای آنها گرفتار کن.
هوش مصنوعی: چون تو شادی، من هم میخواهم به خاطر تو شاد باشم، حتی اگر دوری و غم وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: به زودی به وصال تو میرسم و تو را در آغوش میگیرم در آن کوی که محبوب من است.
هوش مصنوعی: میخواهم از درد و دلهایم با تو بگویم، از دوری و شبهایی که در انتظار تو سپری کردهام.
هوش مصنوعی: به تو میگویم که احوال من این است که در همه جا تنها و بیکس هستم، مثل شبی که در پی آن سحرگاهی پیدا نمیشود.
هوش مصنوعی: من نمیدانم که صبح یا شب است، و نمیتوانم اضطراب را از آرامش تشخیص بدهم.
هوش مصنوعی: وقتی به یاد توضیحات تو میافتم، به تفسیر حرفهایت مشغول میشوم.
هوش مصنوعی: برای لحظهای دلخوشی میابم زمانی که از کلام شیرین محبوبم آرامش میگیرم.
هوش مصنوعی: سخن من بسیار طولانی است، بنابراین تصمیم دارم خلاصهاش کنم و به تفسیر قرآن بپردازم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.