خواهم ایدل محو دیدارت کنم
جلوه گاه روی دلدارت کنم
واله آن ماه رخسارت کنم
بسته آن زلف طرارت کنم
در بلای عشق دلدارت کنم
تا شوی آواره از شهر و دیار
تا شوی بیگانه از خویش و تبار
بگسلی زنجیر عقل و اختیار
سر بصحرا پس نهی دیوانه وار
پای بند طره یارت کنم
دوش کز من گشت خالی جای من
آمد آن یکتابت رعنای من
شد ز بعد لای من الای من
گفت کی در عاشقی رسوای من
خواهم از هستی سبکبارت کنم
گر تو خواهی کز طریقت دم زنی
پای باید بر سر عالم زنی
نی که عالم از طمع بر هم زنی
چون دم از آمال دنیا کم زنی
مورد الطاف بسیارت کنم
ساعتی در خود نگر تاکیستی
از کجائی و چه جائی چیستی
در جهان بهر چه عمری زیستی
جمع هستی را بزن بر نیستی
از حسابت تا خردارت کنم
هیچ بودی در ازل ای بیشهود
خواستم تا هیچ را بخشم وجود
پس جمادت ساختم اول ز جود
گر شوی خود بین همانستی که بود
بر خودی خود گرفتارت کنم
از جمادی بردمت پس در نبات
وندر آنجا دادمت رزق و حیات
خرمت کردم ز باد التفات
چون ز خارستان تن یا بینجات
باز راجع سوی گلزارت کنم
در نباتی چون رسیدی بر کمال
دادمت نفس بهیمی در مثال
پس تو با آن نفس داری اتصال
گر نمائی دعوی عقل و کمال
خیره خیره نفس غدارت کنم
خواستم در خویش چون فانی ترا
بر دمیدم روح انسانی ترا
یاد دادم معرفت دانی ترا
کردم آن تکلیف جبرانی ترا
تا چو خود در فعل مختارت کنم
باز خواهم در بدر گردانمت
از حقیقت با خبر گردانمت
مطلق ازجنس بشر گردانمت
ثابت از دور دگر گردانمت
پس در آن چون نقطه سیارت کنم
از دمم لاشیی بودی شیی شدی
مرده بودی یافتی دم حی شدی
واقف ز موت ارادی کی شدی
چون ز هست خود بکلی طی شدی
از بقای جان خبردارت کنم
گر تو خواهی بر امانالله رسی
آن امان من بود در مفلسی
باش مفلس در مقام بیکسی
گرچه زری بازجو طبع مسی
تابجانها کیمیا کارت کنم
زانکه کردی یکنفس یادم یقین
باب معنی بر تو بگشادم یقین
من خط آزادیت دادم یقین
گر بعجب افتی که آزادم یقین
بیگمان برخود گرفتارت کنم
چونکه دادم از صراطت آگهی
خود نمودم در سلوکت همرهی
تا که شد راهت بمقصد منتهی
گر تو پنداری که خود مرد رهی
در چه غفلت نگونسارت کنم
چون زِ من خواهی دم عشق ای پسر
بدهمت دم تا شوی آدم سیر
پس چو شاهانت نهم افسر بسر
ور شوی مغرور باز از یک نظر
افسرت را گیرم افسارت کنم
می تنی تا کی همی بر دور خود
همچو کرم پیله دایم ای ولد
یا ندانی اینکه قرنی بی رشد
در ره دین ار دوی باری بجد
من بیک دم گاو عصارت کنم
من تر خواهم ز قید تن بری
تو نداری جز سر تن پروری
پس کنم تا این سرت را آن سری
سازمت هر دم بدردی بستری
جبریانه محتضر وارت کنم
تا شوی تسلیم تو در امر پیر
همچو صید مرده در چنگال شیر
گردی از موت ارادی ناگزیر
گه ببالایت برم گاهی بزیر
گاه بینان گاه بیمارت کنم
تا بود خام این وجود سرکشت
باز بکشم زاتش اندر آتشت
حوش بسوزم این دماغ ناخوشت
پخته بیرون ارم از غل و غشت
زان میمستانه هشیارت کنم
گاه بردار فنا آویزمت
گه بخاک و گه بخون آمیزمت
گه بسر خاک مذلت ریزمت
گاه در غربال محنت بیزمت
تا از عمر خیش بیزات کنم
تا نفس داری رسانم ای عجب
هر نفس صدر بار جانت را بلب
هر زمان اندازمت در تاب و تب
فارغت یکدم نسازم از تعب
تاز خواب مرگ بیدارت کنم
بر تنت تا هست از هستی رمق
گیرم و سازم بهیچت مستحق
هر چه بگشائی تو زین دفتر ورق
من بهم بر پیچمش بازاز نسق
تا بخود پیچان چو طومارت کنم
گر حدیث از روح گوئی گر ز تن
جز من و ما نیست هیچت در سخن
تا نبینی هیچ دگر ما و من
سازمت گنگ و کر و کور از محن
در تکلم نقش دیوارت کنم
آفتاب ای مه نهم پالان تو
بر زنم بر هم سر و سامان تو
جان تو بسته است چون بر نان تو
نانت گیرم تا بر آید جان تو
مستحقق لحم مردارت کنم
تا بگردانی ز من رو سوی خلق
بازگردانم ز رؤیت روی خلق
بدکنم بد با تو خلق و خوی خلق
نادمت سازم ز گفتوگوی خلق
ناامید از یار و اغیارت کنم
گر هزارت سر بود در تن هلا
کوبم آن یکجا بسنگ ابتلا
ماندت چون زان همه یکسر بجا
همچو منصور آنسرت را زیر پا
آرم و تن بر سردارت کنم
تا زنم آتش ترا بر جسم و جان
سوزم از نار جلالت خانمان
سازمت جاری انالحق بر زبان
سنگ باران بر سر دار آن زمان
همچو آن حلاج اسرارت کنم
گر براه عشق پا افشرده
و ر بسر صوفیان پی برده
سر همانجا نِه که باده خورده
آنچنان یعنی که از خود مرده
تا بهر دل زنده سردارت کنم
گر کنی از بهر دنیا طاعتی
خود نماند بر تو غیر از رحمتی
زانکه تو مرزوق بعد از قسمتی
ور ز طاعتها مرید جنتی
سرنگون بر عکس درنارت کنم
در تذکر خواهی ار اشراق من
عاشق نوری تو نی مشتاق من
خارجی از زمره عشاق من
در حقیقت گر شوی اوراق من
مصدر انوار و اطوارت کنم
گه حدیث از شرکنی گاهی ز خیر
گه سخن از کعبه گوئی گه ز دیر
گاه دل بر ذکر بندی گه بسیر
گر نپردازی ز من یکدم بغیر
واحد اندر ملک قهارت کنم
گه بتن گاهی بجان داری نظر
گه بچشم شاهدان داری نظر
چون برهمن بر بتان داری نظر
تا بر این و تا بر آن داری نظر
در نظرها جملگی خوارت کنم
گاه بر گل گه بنرگس عاشقی
گه بقاقم گه باطلس عاشقی
بر درم گاهی چو مفلس عاشقی
فارغ از من تا بهر کس عاشقی
سخره هر شهر و بازارت کنم
گه بکست و جاه و مالستت هوس
گه بعمر بی زوالستت هوس
گه بر امکان و محالستت هوس
هر دمی بر یک خیالستت هوس
زان بفکر هیچ غمخوارت کنم
آخر از خود یک قدم برتر گذار
این خیالات هبا از سر گذار
کام دنیا را بگاو و خر گذار
یک نماز از شوق چون جعفر گذار
تا بخلد عشق طیارت کنم
کاهلی تاکی دمی در کار شو
وقت مستی نیست همین هوشیار شو
خواب مرگستت هلا بیدار شو
کاروان رفتند دست و بار شو
تا بهمراهان خود یارت کنم
بارکش زین منزل ایجان پدر
کاین بیابان جمله خوفست و خطر
مانی ار تنها شود خونت هدر
دست غم زین بعد خواهی زد بسر
کار من این بود کاخبارت کنم
گوش دل دار ای جوان بر پند پیر
شو در این بحر بلا هم بند پیر
کرده کی کس را زیان پیوند پیر
گر شوی از جان تو حاجتمند پیر
بینیاز از خلق یکبارت کنم
جان بابا از حوادث وز خطر
جز بسوی من ترا نبود مفر
هین مرو از کشتی عونم بدر
تا چو ابراهیم و یونس ای پسر
آب و آتش را نگهدارت کنم
با وجود آنکه در جرم و گناه
عمر خود در کار خود کاری تباه
گربکوی رحمتم آری پناه
سازمت خوش مورد عفو اله
پس بجرم خلق غفارت کنم
گرچه در بزم حضوری این فقیر
گرچه مراّت ظهوری ای فقیر
گرچه غرق بحر نوری ای فقیر
باز از من دان که دوری ای فقیر
ورنه دور از فیض دیدارت کنم
قصه کوته بنده شو در کوی من
تا بدل بینی چو موسی روی من
زنده گردی چون مسیح از بوی من
عاشقانه چون کنی روسوی من
در مقام قرب احضارت کنم
دم غنیمت دان که عالم یک دم است
آنکه بادم همدم است او آدم است
دم زمن جو کآدم احیا زین دم است
فیض این دو عالم اندر عالم است
دم بدم دم تا بدم یارت کنم
صاحب دم اندرین دوران منم
بلکه در هر دور شاه جان منم
باب علم و نقطه عرفان منم
آنچه کاندر و هم ناید آن منم
من بمعنی بحر زخارت کنم
گرچه از معنی و صورت بالوصول
مطلقم در نزد ارباب عقول
لیک بر ارشاد خلق اندر نزول
هر زمان ذاتم کند صورت قبول
تا بصورت معنی آثارت کنم
انبیا را در نبوت رهبرم
اولیا را در ولایت سرورم
مصطفی را ابن عم و یاورم
حیدرم من حیدرم من حیدرم
نک خبر از سر کرارت کنم
جلوهگر هر عصر در یک کسوتم
این زمان اندر لباس رحمتم
همین علی رحمت ذوالقدرتم
گرشوی از جان گداای همتم
ای صفی من نورالانورات کنم
در خصالم رحمتالعالمین
در جمالم راحم رحم آفرین
در جلالم پادشاه یوم دین
در گه ایاک نعد نستعین
بین مراکز شرک بیزارت کنم
من صراط مستقیمستم هله
هرچه جز من راههای باطله
یک نگاهم به ترا از صد چله
دل به من در اهدناکن یک دله
تا براه راست پادارت کنم
تا نه بیرونت برد دیو رجیم
ای برادر زین صراط مستقیم
زن بنام من همی بیترس و بیم
دم ز بسمالله الرحمن الرحیم
تاکه حفظ از شر اشرارت کنم
من طلسم غیب و کنزلاستم
چون بکنز لا رسی الا ستم
یعنی از الا و لا بالاستم
نقطهام بارا ببا گویاستم
بین یکی تا واقف از کارت کنم
مظهر کل عجایب کیست من
مظهر سر غرائب کیست من
صاحب عون نوائب کیست من
در حقیقت ذات واجب کیست و من
کژ مغژ تا راست رفتارت کنم
گرز سر خود زنم دم اندکی
خاطر لغزنده افتد در شکی
اینقدر دان گر تو صاحب مدرکی
نیست پیدا از هزاران جز یکی
گرکنی شک بند پندارت کنم
شب گذشت ای بلبل آشفته حال
روی گل بین در گذر از قیل و قال
باش حیران یک زمانم بر جمال
شود چو طوطی در پس آئینه لال
تا بمدح خود شکر خوارت کنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و تمایل به پیوند عاطفی و روحانی با معشوق است. شاعر تصویری از فراق و عشق میآفریند و میخواهد از طریق عشق او را از بندهای عقل و اختیار رها سازد. او رنج و آلام عشق را به تصویر میکشد و به بیان این نکته میپردازد که عشق واقعی به درک و آگاهی میانجامد. شاعر به تعبیرات عرفانی و فلسفی اشاره میکند و بر اهمیت حب و عشق در تعالی روح و شناخت حقیقت تأکید دارد. در انتها، اشاراتی به وحدت وجود و حقیقت الهی نیز وجود دارد که نشاندهنده همپیوندی عاشق و معشوق است.
هوش مصنوعی: میخواهم زیبایی تو را بگونهای به نمایش بگذارم که همیشه در یاد بماند و چهره محبوبت را مظهری کنم که همه آن را ببینند.
هوش مصنوعی: من از زیبایی چهرهات شگفتزدهام و میخواهم در عشق تو غرق شوم، همچنین از زلفهای زیبات به دام بیفتم.
هوش مصنوعی: در مشکلات عشق، من تو را به محبوبیت میکشانم.
هوش مصنوعی: برای این که از خانه و دیار خود بیرون بیفتی و به غیبت از خویشان و قوم و خویشتن دچار شوی.
هوش مصنوعی: زنجیر عقل و اختیار را بشکن و به صحرا برو، بیپروا و دیوانهوار حرکت کن.
هوش مصنوعی: میخواهم به زیبایی و جذابیت موهای تو علاقهمند شوم و خود را به آنها بسپارم.
هوش مصنوعی: دیشب که جای من خالی بود، آن زیبای منحصر به فرد من به آنجا آمد.
هوش مصنوعی: پس از اینکه من از تو دور شدم، دیگر هیچکس نمیگوید که در عشق، رسوای من کیست.
هوش مصنوعی: میخواهم تو را آزاد و رهای از بارهای زندگی کنم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی درباره راه و رسم زندگیت سخن بگویی، باید بر تمامی مشکلات و مشکلاتی که در سر راهت وجود دارد، غلبه کنی و بر آنها چیره شوی.
هوش مصنوعی: وقتی تو با نَفَس خود، دنیا را از آرزوهایش خالی میکنی، بهراستی که میتوانی واقعیتهای عظیمتری را آشکار کنی.
هوش مصنوعی: من محبت و توجه زیادی به تو میفرستم.
هوش مصنوعی: لحظاتی درون خودت بیاندیش تا بفهمی کیستی، از کجا آمدهای و به کجا میروی.
هوش مصنوعی: در زندگیات، به هر دلیلی که بودی، حالا زمان آن است که تمام داشتهها و تجربیاتت را رها کنی و به بینهایت بپیوندی.
هوش مصنوعی: میخواهم از مطالب و احساساتت بهره ببرم تا به درک بهتری از تو برسم.
هوش مصنوعی: در آغاز هیچ چیزی وجود نداشت و من، ای پنهان و نامرئی، خواستم که به این هیچ، وجودی ببخشم.
هوش مصنوعی: من ابتدا از وفور و سخاوت وجود، جماد (مواد بیجان) را به وجود آوردم؛ اگر در خود نگری، خواهی دید که همان هستی که هستی، همانگونه که بودهای.
هوش مصنوعی: من تو را به خود مشغول میکنم.
هوش مصنوعی: در مرحلهی جامد، تو را نزدیک کردم و سپس به مرحلهی نباتی بردم و در آنجا به تو روزی و زندگی عطا کردم.
هوش مصنوعی: من به خاطر توجه و محبت تو، خود را از هر گونه آزار و رنج رها کردهام، مانند کسی که از بیپناهی و سختیهای زندگی در دشت خارها رهایی یافته باشد.
هوش مصنوعی: من دوباره به سمت باغ گل تو خواهم رفت.
هوش مصنوعی: زمانی که به کمال رسیدی، مانند یک گیاه، به تو روحی حیاتی و بینظیر عطا میشود.
هوش مصنوعی: به معنای این است که اگر تو به نفس خود ارتباط برقرار کنی، میتوانی ادعای عقل و کمال داشته باشی.
هوش مصنوعی: من با دقت و توجه زیادی به تو نگاه میکنم تا بتوانم به خوبی از تو شناخت پیدا کنم و به تو آسیب برسانم.
هوش مصنوعی: خواستم در وجود خودم، مانند فانی، روح انسانی تو را زنده کنم و به زندگی بیاورم.
هوش مصنوعی: به تو آموختم که شناخت را بدانید، و این مسئولیت را به دوش تو گذاشتم.
هوش مصنوعی: من میخواهم تو را به گونهای تربیت کنم که مانند خودم در کارهایت آزادی عمل داشته باشی.
هوش مصنوعی: من دوباره به تو برمیگردم و تو را از واقعیتهای پنهان آگاه میکنم.
هوش مصنوعی: من تو را به انسانی کامل تبدیل میکنم، و بار دیگر تو را به شکل ثابت و پایدار در میآورم.
هوش مصنوعی: پس در آن حال مانند نقطهای در دایره ماندهام.
هوش مصنوعی: از زندگی و نفس من چیزهایی به دست آوردی، زمانی که بیحرکت و مرده بودی، حالا با نفس جدیدی زنده شدی.
هوش مصنوعی: میپرسم: آیا تو از مردن ارادی خبر داری؟ وقتی که بهکلی از وجود خود گذشتی، چگونه ممکن است این را بفهمی؟
هوش مصنوعی: میخواهم تو را از سرنوشت و ماندگاری زندگیات آگاه کنم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به رحمت الهی برسی، باید به من که در فقر و تنگدستی هستم پناه ببری.
هوش مصنوعی: اگر در مقام فقر و بیپولی هستی، بهتر است با سیاست و احتیاط رفتار کنی. حتی اگر امکانات و wealth دیگری نداشته باشی، باید به طبع و شخصیت خود احترام بگذاری و در پی کسب اعتبار و ارزش انسانی باشی.
هوش مصنوعی: میخواهم جانها را به طلا تبدیل کنم.
هوش مصنوعی: چون یک لحظه یاد تو را در دل داشتم، مطمئن شدم که دروازهی معنی و حقیقت را برای تو گشودهام.
هوش مصنوعی: من به تو آزادی را بخشیدهام و اگر بهشتاب بیفتی، مطمئن باش که من نیز آزاد هستم.
هوش مصنوعی: بدون شک، تو را به دام خود میاندازم.
هوش مصنوعی: وقتی که از مسیر تو آگاهی پیدا کردم، در راه سلوک خود را همقدم و همراه تو نشان دادم.
هوش مصنوعی: وقتی که به هدفت میرسی، اگر فکر میکنی خودت به تنهایی در این مسیر هستی.
هوش مصنوعی: من در چه بیخبری میتوانم تو را به سرانجامی ناخوشایند برسانم؟
هوش مصنوعی: وقتی که از من عشق بخواهی، ای پسر، به تو جان میدهم تا به انسانِ کاملی تبدیل شوی.
هوش مصنوعی: وقتی تو را همچون پادشاهان بر سر افسر بنهد، از یک نگاه دچار غرور و خودبینی خواهی شد.
هوش مصنوعی: من تو را در دستانم میگیرم و به خودم وابستهات میکنم.
هوش مصنوعی: تا کی میخواهی به دور خود بچرخید و مانند کرمی که در پیلهاش محصور است نشستهای؟ ای فرزند، باید از این حالت بیرون بیایی و به زندگی واقعی بپردازی.
هوش مصنوعی: شاید ندانی که در دورهای که به شناخت دین نمیپردازند، اگر به تلاش و کوشش در این مسیر ادامه دهی، در نهایت به نتیجهای نمیرسی.
هوش مصنوعی: من در یک لحظه میتوانم از تو بهره ببرم.
هوش مصنوعی: من میخواهم از محدودیتهای جسم خود رها شوم، اما تو تنها باید به پرورش سر و بدن خود بپردازی.
هوش مصنوعی: به همین دلیل، من سرت را به گونهای میسازم که هر لحظه برایت دردی تسکین یابد.
هوش مصنوعی: من به ناچار به این حالت دشوار و نگرانکننده دچار شدهام.
هوش مصنوعی: برای اینکه به خواستهها و دستورات استاد خود تسلیم شوی، باید مثل یک شکار شده در دست شیر باشی؛ یعنی کاملاً در اختیار او و بدون هیچ مقاومتی.
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر ارادهٔ مرگ، بر سر تو میزنم و گاهی نیز در برابر تو فرود میآیم.
هوش مصنوعی: گاهی در شرایطی قرار میگیرم که مجبور میشوم نان با خود نداشته باشم و یا گاه در حالتی هستم که به تو آسیب میزنم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که این وجود ناپخته و جاهل است، میتوانم دوباره او را به آتش بکشم و شعلهور کنم.
هوش مصنوعی: من در این لحظه حاضرم به خاطر دماغ نامطبوعت بسوزم و بخواهم که دیگری را از چنگال تو آزاد کنم.
هوش مصنوعی: من تو را با تأثیرات آن مینوشانم که حالت آگاه و بیدار شود.
هوش مصنوعی: گاهی تو را به وابستگی به چیزهای فانی میآویم و گاهی در آغوش زمین و خون غوطهور میکنی.
هوش مصنوعی: گاهی در خاک ذلت سقوط میکنی و گاهی در غربال سختیها آزمایش می شوی.
هوش مصنوعی: میخواهم از زندگی خود راحت شوم و از گذشته رها شوم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندهای، شگفتا که هر لحظهای که نفس میکشی، میتواند گوهری از روح تو را بالا ببرد.
هوش مصنوعی: هر زمان که تو را در اضطراب و آشفتگی ببینم، نمیتوانم حتی یک لحظه تو را از رنج و درد آزاد بگذارم.
هوش مصنوعی: میخواهم تو را از خواب مرگ بیدار کنم.
هوش مصنوعی: من از وجود تو تا زمانی که در کار هستی، انرژی میگیرم و تو را به هیچ چیز دیگری نیازمند نمیبینم.
هوش مصنوعی: هر چه تو از این دفتر باز کنی و ورقهایش را ورق بزنی، من همچنان به هم میریزم و در هم پیچیده میشوم.
هوش مصنوعی: من تو را به گونهای در آغوش میگیرم که همانند یک طومار به دور خود بپیچی.
هوش مصنوعی: اگر از روح سخن بگویی، هیچ چیز دیگری جز "من" و "ما" در گفتارت وجود ندارد.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دیگران را نبینی، من تو را بیحرکت و بیصدا میسازم و در برابر مشکلات نابینا میکنم.
هوش مصنوعی: من در سخن گفتن، مثل دیواری برای تو خواهم بود.
هوش مصنوعی: خورشید، ای ماه! من پالان را بر تو میزنم و به هم میزنم سر و سامان تو را.
هوش مصنوعی: زندگی تو به من وابسته است، همچنان که من به نان تو نیاز دارم تا جان تو بتواند زنده بماند.
هوش مصنوعی: من حق دارم که گوشت مردهات را به دندان بکشم.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی مرا از خود دور کنی و به سوی دیگران بپردازی، من هم از دیدن چهره آنها دست میکشم و به سمت خودت برمیگردم.
هوش مصنوعی: اگر با تو بدرفتاری کنم، شخصیت تو را تحت تأثیر قرار میدهم و باعث میشوم که از صحبت با دیگران پشیمان شوی.
هوش مصنوعی: از عشق و دوستی ناامید شدهام و دیگر تمایلی به فریب دادن تو ندارم.
هوش مصنوعی: اگر هزار سر بر تن داشته باشم، آن یک سر را به سنگ آزمون میزنم.
هوش مصنوعی: مانند منصور، تو نیز باید با صبر و استقامت در برابر مشکلات بایستی و از آنها عبور کنی. همانطور که منصور به خاطر عقایدش جان خود را فدای کرد، تو نیز باید با قدرت و باور در راستای آرمانهایت قدم برداری، حتی اگر دیگران تو را نپذیرند.
هوش مصنوعی: میخواهم آرامش و آسایش را برای تو به ارمغان بیاورم و نیازهای تو را برآورده کنم.
هوش مصنوعی: برای اینکه عشق تو را در دل و جانم حس کنم، از آتش بزرگی جلالت سوخته و خانهام را تبدیل به آتشگاه میکنم.
هوش مصنوعی: در اینجا بیان شده که حقیقت به زبان میآید و در این لحظه سرنوشت، مشکلات و چالشها مانند باران سنگ بر سر میبارند. به نوعی، فرد در حال تجربه لحظاتی سخت و پر از فشار است که به حقیقت نزدیک میشود و این حقیقت نیازمند شجاعت و مقاومت است.
هوش مصنوعی: مانند حلاج، رازهایت را برایت افشا میکنم.
هوش مصنوعی: اگر در راه عشق قدم برداشتی و به درک عمیقی از حال صوفیان رسیدی،
هوش مصنوعی: در همون جایی که نوشیدنی نوشیدهایی، سر خودت رو پایین نگهدار، چون به حدی غرق در مستی شدهای که انگار خودت را فراموش کردهای.
هوش مصنوعی: برای اینکه دل تو را شاد کنم، همواره در خدمت تو هستم.
هوش مصنوعی: اگر برای دیگران و به خاطر دنیا اطاعتی انجام دهی، جز رحمتی که برایت باقی میماند، چیزی برای تو نمیماند.
هوش مصنوعی: از آنجا که تو بهرهمند هستی پس از یک بخش مشخص، یا اینکه از طریق عبادتها و بندگیات، به بهشت دست پیدا میکنی.
هوش مصنوعی: من تو را به زمین میزنم و برعکس میکنم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به یاد من بیفتی، بدان که من عاشق نوری هستم که تو میدهی و نه اینکه فقط به خاطر تو به این یاداشت پرداختهام.
هوش مصنوعی: اگر فردی از دسته عشقورزان من خارج شود، در واقع او مانند صفحات من خواهد شد.
هوش مصنوعی: من نورها و جلوهها را به اوج میرسانم.
هوش مصنوعی: گاهی درباره شرک و نفاق صحبت میکنی، گاهی از خیر و خوبی میگویی، گاهی از کعبه و مقدسات صحبت میکنی و گاهی نیز از دیر و مکانهای دیگر.
هوش مصنوعی: گاهی دل به یاد تو مشغول است و گاهی بیحواس. اگر یک لحظه از یاد من غافل شوی، چه اتفاقی میافتد؟
هوش مصنوعی: من در این سرزمین، بر همه تسلط و قدرت دارم.
هوش مصنوعی: گاهی به جسم دنیا توجه میکنی و گاهی به روح و جان خود، و در بعضی مواقع هم به چشمهای زیبای شاهدان نگاه میکنی.
هوش مصنوعی: وقتی که به بتها نگاه میکنی، باید توجه داشته باشی که به آنها و چیزهای دیگر هم نگاه کنی.
هوش مصنوعی: من در نظر همه، تو را بیاهمیت میکنم و از ارزش میاندازمت.
هوش مصنوعی: گاهی به زیبایی گل و گاه به لطافت بنفشه عاشق میشوم، گاهی نسبت به عشق احساس شکوه و عظمت دارم و گاهی به سادگی و زهد.
هوش مصنوعی: گاهی من یک عاشق بیپول بر در خانهام نشستهام و بیخیال از خودم، به عشق ورزیدن به دیگران میپردازم.
هوش مصنوعی: هر شهری و بازاری که بروی، من تو را به تمسخر میکشم.
هوش مصنوعی: گاهی آرزوی رسیدن به قدرت و ثروت به سر میزند و گاهی آرزوی زندگی ابدی و بدون زوال.
هوش مصنوعی: هر لحظه هوس و آرزوهای تو به چیزی بستگی دارد که ممکن یا غیرممکن است.
هوش مصنوعی: از آن به فکر تو هیچ غمگینی نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: در نهایت، از خودت فراتر برو و این افکار بیاساس را کنار بگذار.
هوش مصنوعی: دنیا را به راحتی سپری کن و به آن اهمیت نده؛ اما وقتی به عبادت میرسی، با شوق و اشتیاق مانند جعفر نماز بخوان.
هوش مصنوعی: من میخواهم با عشق، تو را به اوج برسانم.
هوش مصنوعی: دیگر وقت کاهلی نیست، باید در کارها جدی و آگاه باشی، چون زمان لذت و بیخیالی به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: در خواب مرگ هستی، بیدار شو! کاروانها راه افتادهاند، دست و بار خود را آماده کن.
هوش مصنوعی: من میخواهم همراهانت را به دوستی بپذیرم.
هوش مصنوعی: ای بارکش، از این منزل برو که پدر به تو میگوید؛ زیرا این بیابان پر از ترس و خطر است.
هوش مصنوعی: اگر تنها بمانی و غم تو را در بر بگیرد، بعد از این دیگر نمیتوانی خود را تسلیم کنی و باید با آن مقابله کنی.
هوش مصنوعی: وظیفه من این بود که تو را آگاه کنم.
هوش مصنوعی: ای جوان، به نصایح و تجربیات پیران توجه کن و گوش دل بسپار. در این دریای مشکلات و سختیها، خود را به راهنماییهای آنها بسپار و از آنها بهرهمند شو.
هوش مصنوعی: اگر با پیری و تجربهام پیوندی برقرار کنی، هیچ کس را زیان نخواهی دید و اگر به کمک من نیاز داشته باشی، روح تو از جانت خالصتر خواهد شد.
هوش مصنوعی: من تو را به گونهای میسازم که دیگر به کسی نیاز نداشته باشی.
هوش مصنوعی: ای جانم، از مشکلات و خطرات جز به سمت من راهی نداری.
هوش مصنوعی: نکته را جدی بگیر و از کشتی عون خارج نشو، تا مانند ابراهیم و یونس نشوی، ای پسر.
هوش مصنوعی: من به تو کمک میکنم که در برابر چالشها و خطرات محافظت شوی.
هوش مصنوعی: با اینکه در زندگیام اشتباهات زیادی کردهام و به گناهان مبتلا شدهام، اما همچنان تلاش میکنم تا از اشتباهاتم درس بگیرم و بهبود پیدا کنم.
هوش مصنوعی: ای کاش که به سوی رحمت تو بیایم و در آغوش گرم تو پناه بگیرم، زیرا تو همیشه عفو و بخشش الهی را در اختیار داری.
هوش مصنوعی: به خاطر رفتار ناپسند مردم، از خدای متعال درخواست بخشش میکنم.
هوش مصنوعی: هرچند که من در این مجلس حضور دارم، اما ای فقیر، این حضور فقط ظاهری است.
هوش مصنوعی: هرچند در دریای روشنی غرق هستی ای فقیر، اما باید بدانی که از من دوری کردهای ای فقیر.
هوش مصنوعی: اگر نمیتوانم از فیض دیدار تو بهرهمند شوم، دور از تو زندگی کردن برایم ممکن نیست.
هوش مصنوعی: این شعر دعوت به نزدیکی و آشنایی دارد؛ شاعر میگوید که داستانهای طولانی را کنار بگذار و به من نزدیک شو، تا بتوانی مانند موسی به حقیقتی عمیق و روحانی دست پیدا کنی و زیباییهای وجود من را ببینی.
هوش مصنوعی: تو به زندگی میرسی و شگفتانگیز میشوی، مانند مسیح. من نیز با عطر تو عاشقانه و به شیوهای بینظیر به تو عشق میورزم.
هوش مصنوعی: میخواهم تو را به نزدیکی خودم دعوت کنم.
هوش مصنوعی: لحظههای زندگی را غنیمت بشمار، زیرا عمر انسان فقط در یک لحظه خلاصه میشود. کسی که در این لحظه با او همصحبت باشی، همان انسان واقعی است.
هوش مصنوعی: در این لحظه از زندگی، همانطور که انسان در دم زندگی ضروری و حیاتی است، به لطف این دم برکت و فیضی که در دو جهان وجود دارد، در عالم جاری است.
هوش مصنوعی: هر لحظه که دم میزنم، میخواهم تو را یاری کنم.
هوش مصنوعی: در این زمان من صاحب تأثیر و نفوذ هستم و در هر زمانی من در حقیقت سرپرست و راهنمای روح و جان دیگران به حساب میآیم.
هوش مصنوعی: من دروازه علوم و نقطهی معرفت هستم؛ آنچه که در دل من وجود دارد، هیچکس به آن دسترسی ندارد.
هوش مصنوعی: من دلم میخواهد به دریا و عمق احساسات و اندوختههای خود بپردازم.
هوش مصنوعی: هرچند که از نظر معنا و شکل به طور کامل به مقصود و درک خردمندان نزدیک شدهام، اما هنوز در نزد آنان قرار دارم.
هوش مصنوعی: اما در راه هدایت مردم، هر زمانی ذات من شکل تازهای به خود میگیرد و پذیرفته میشود.
هوش مصنوعی: من میخواهم احساسات و معانی عمیق تو را به زیبایی بیان کنم.
هوش مصنوعی: من پیشوای انبیا در مقام نبوت هستم و در ولایت، سروری برای اولیا میباشم.
هوش مصنوعی: من پسر عموی مصطفی و یاور او هستم. من حیدر هستم، من حیدر هستم، من حیدر هستم.
هوش مصنوعی: من چگونه میتوانم از سر زحمت و تلاش تو خبر بزنم؟
هوش مصنوعی: هر زمان یک جلوهای از خداوند در دلم نمایان میشود و اکنون در این زمان، من در لباس رحمت و محبت او قرار دارم.
هوش مصنوعی: اگر علی، رحمت و قدرت بینظیری دارد، حتی اگر از وجود من و ارادهام دور شود، باز هم حسرت و نیازم به او باقی میماند.
هوش مصنوعی: ای عزیز من، مانند نورها زینت میدهم و روشنی میبخشم.
هوش مصنوعی: در دعواها و منازعات من، رحمت خداوند بر جهانیان حاکم است و در زیباییها، رحم و محبت خداوند را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: در عظمت و شکوه من، پادشاه روز جزا هستم و به تو از درگاه تو کمک میطلبم.
هوش مصنوعی: من را از مراکز شرک و کفر دور کن و از آنها بیزار ساز.
هوش مصنوعی: من راه درست را میشناسم و هر چیز دیگری که غیر از من باشد، راههای نادرست است.
هوش مصنوعی: نگاه من به تو، از صد سال دلتنگی برایم کافی است تا یک دل به من ببخشی.
هوش مصنوعی: من میخواهم تو را به راه درست هدایت کنم.
هوش مصنوعی: ای برادر، مبادا که دیو پلید تو را از این راه راست منحرف کند و به بیراهه ببرد.
هوش مصنوعی: زن با نام من، به راحتی و بدون هیچ ترس و نگرانی، از بسمالله الرحمن الرحیم صحبت میکند.
هوش مصنوعی: برای اینکه از آسیبهای خطرناک محافظت کنم.
هوش مصنوعی: من رازهای پنهان و گنجهای نهفته را در خود دارم، اما مثل طلسمی هستم که فقط به ظلم و ستم میانجامد.
هوش مصنوعی: من از هر گونه بیپردهگویی و سر و صدا فراتر رفتهام، به نوعی که حضورم در هر جمعی به وضوح بیانگر وجودم است.
هوش مصنوعی: من میخواهم از کار تو آگاه شوم و دربارهات بیشتر بدانم.
هوش مصنوعی: کیست که تمام شگفتیها را به نمایش میگذارد؟ و من چه کسی هستم که نماینده اسرار عجیب و غریب هستم؟
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که من به دنبال کسی هستم که در برابر مشکلات و سختیها کمک کند و در نهایت به وجودی اشاره دارم که اساس و منبع تمام وجودهاست.
هوش مصنوعی: من سعی میکنم رفتارهای نادرستت را اصلاح کنم تا به راه درست هدایتت کنم.
هوش مصنوعی: اگر من با سر خود به زور ضربهای بزنم، در لحظهای کوتاه ممکن است که افکارم به تردید دچار شوند.
هوش مصنوعی: اگر تو دانشمند واقعی هستی و مدرکی در دست نداری، از میان هزاران آدم تنها یکی مانند تو وجود دارد.
هوش مصنوعی: اگر بخواهی به خودت شک کنم، تو را سرزنش میکنم.
هوش مصنوعی: شب به پایان رسید، ای بلبل نگران، به گل نگاه کن و از سر و صداها عبور کن.
هوش مصنوعی: مدتی است که حیران و شگفتزدهام، چون طوطی که در پشت آینه خاموش مانده و به زیبایی نگاه میکند.
هوش مصنوعی: میخواهم تا با ستایش خودت، تو را شکرگزارم و قدردانی کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.