گنجور

 
صفای اصفهانی
 

ای ساقی جان جامی یار آمد یار آمد

باما پس ایامی امشب بکنار آمد

هنگام زمستان شد مشکوی گلستان شد

کز میکده در مشکوی آن باغ بهار آمد

ما را مرساد آسیب از نار انانیت

از باغ الوهیت سیب آمد و نار آمد

شستم ورق خاطر از نقش و نگار چین

بر صفحه دل نقشی زان نقش و نگار آمد

با آب وجود ایدل در باغ تو از وحدت

هر نخل که بنشاندم بالید و ببار آمد

شبگوی غزل خوان شد شبوی فراوان شد

هم غالیه ارزان شد هم مشک تتار آمد

از خانه برون آمد جانانه مشتاقان

ایجان من مفلس هنگام نثار آمد

بر مرده توان بخشد جان گیرد و جان بخشد

ای نفس مکن سستی بین موسم کار آمد

درویش مدیرستی بر دائره گردون

در حلقه درویشان آن چرخمدار آمد

بایست زدن هوئی در دشت گوزن آسا

کان شاه سوی هامون از بهر شکار آمد

ای دزد دغل تا کی آشوب دیارستی

بگریز که در میدان آن میر دیار آمد

زین بار ولایت آن کز جهل گریزان شد

چون اشتر مست اینک ما را بقطار آمد

شد روشن و شد ناجی هم آتش و هم راجی

آن احمد معراجی خورشید سوار آمد

خورشید فلک تابد صبح از طرف مشرق

خورشید صفا از دل در این شب تار آمد