گنجور

 
صفای اصفهانی
 

این گونه ماه آسمانست

یا روی تو ای بلای جانست

این زلف سیاه در خم و تاب

یا فتنه آخر الزمانست

مژگان دمیده است یا تیر

ابروی کشیده یا کمانست

آهوی ترا بمرتع ماه

مشکی چو هلال پاسبانست

کی پاس دهد که میبرد دل

گرگست و بصورت شبانست

از دیده من عقیق تر زاد

لعل تو ستاره یمانست

کی فتنه شوم بماه و خورشید

سودای خط تو در میانست

واقف نشوم بسیر گردون

سود فلکی مرا زیانست

یار آمد و با هوای او دل

چون گوی بدست صولجانست

جان با سر خویش کرد بازی

ای دلشده وقت امتحانست

ای سر که نشان عشق جوئی

ره گم نکنی که بی نشانست

ای دل که سبک رو فنائی

بر دوش تو بار تن گرانست

ای رستم جان برخش تائید

زین بند که سیر هفتخوانست

تا بو که رسی بوصل آن ماه

این نسج که می تنی کتانست

ظلمانی و آرزوی انوار

اندیشه ماه و نردبانست

در خوان صفاست نعمه الله

دریاب که این بزرگ خوانست