گنجور

 
صفای اصفهانی

مرد که بر کند دل ز آرزوی تن

مرد همانست غیر او همگی زن

آرزوی تن طراز زن بود ای مرد

نیستی ار زن مخواه آرزوی تن

مرد بمیدان بود مبارز و بر زین

صورت مردست مرد خانه و بر زن

کرد بسر استوار مغفر مردان

مرد نکرد ار ز معجر زن جوشن

حربه زن سوزنست و در بر خفتان

نیزه رستم بود بکار نه سوزن

بیژن جان در چه طبیعت و چه راست

از دل سنگین بسر نهاده نهنبن

از سر این چاه تیره سنگ چنین سخت

سست نگیرد مگر توان تهمتن

دل بکن از شهوت منیژه دنیا

ای به چه افتاده از منیژه چو بیژن

گلشن علوی مقام قرب الوهی

عرش جلال تو و تو مانده بگلخن

باز سپیدی نشین بساعد سلطان

صعوه نئی کش حیات بسته بارزن

ارزن مرغ دلست دانه توحید

ماء/من موسای روح وادی ایمن

ایمن سالک بود بسینه سینا

آری دل را بسینه باشد مسکن

از شجر طور دل تجلی انوار

گر زندی بر بکوه وقت دمیدن

کوه بلرزد بگونه تن موسی

وقت ظهور تجلی دل روشن

دل نه مر این سنگ سخت سینه خاکی

سنگ بسختی ز روی برده و آهن

جان نه مر این مرغ مانده در قفس جسم

ریزه خور خوان دیو و خانه اهرن

تا کی گوئی که بهمن آمد و دی رفت

دل ببر از این شد آمد دی و بهمن

آب ز آبان مجوی و داد ز خرداد

ز آمد و شدشان نه شاد باش و نه غمگن

چنگ مزن گردسان بدامن دنیی

تات بچنگ فنا نیفتد دامن

جو الوهی ندید و بام ربوبی

مرغ کزین آب و خاک کرد نشیمن

ای دل سنگین پی حقیقت عامی

ریخته ئی گوئی از خماهن هاون

خانه رحمن نئی بدین همه سختی

خانه شیطانی ای فشرده خماهن

گنج تو در زیر خاک و شهوت ناریت

بر زبر گنج پاک اژدر ریمن

دوست پس در نشسته و تو گدای خوی

گنج باژدر سپرده خانه بدشمن

چند کنی همسرای امام تو کمپیر

معجزه انبیا بحیله جوزن

دوک بود در مصاف رمح عجائز

آن رجال جیال رمح جبل کن

بینش اگر جوئی این حقیقت پیداست

برهان گر خواهی این خداست مبرهن

در دل پاکان جمال حق گل خود روست

تخم که گفتت بشوره زار پراکن

خانه خالی ز بت مکان الوهیست

سینه که گفت از بت هوای بیا کن

طره جانان بدست جانت نیفتد

ایدلت از موی آرزوی تن آون

تنت بود بام خانه دل و خورشید

تابدت ار بام خانه کردی روزن

زین شب و روزم نکرد سودی چندانک

درد سر خویش را بسودم چندن

دردسر جان ز تن بود هله سایم

چندن تا چندتن بباید سودن

ای دل آزاده گر بقلب خلیلی

سر بزن این چار مرغ دشمن رهزن

بشکن از تیشه مجاهده آنگاه

همچو خلیل این بت هوی را گردن

نیست بتی چون تو سد راه تو خود را

یار براهیم بت شکن شو و بشگن

مندیش ای بت شکن ز آتش نمرود

بشکن کاین آتش از تو گردد گلشن

موسی بیضا کفی تو نفس تو فرعون

عقل عصا نفی نیل و یار مهیمن

ای شده از مصر تن بطور معانی

اژدر و فرعون و نیل تست معین

تا نکنی غرق نیل نفی هوی را

زنهار ارنی مگو که میشنوی لن

عیسی وقتا جنود نفس بهیمی

چند یهودند کار دید، و پر فن

بر فلک عقل شو چو روح و رها کن

دار و ز دارالامان خود کن ماء/من

ای پسر این دار دنیی آفت داناست

ز آفت رستن به ارتوانی رستن

ما می پستان او سیاه چنو قیر

باغی ریحان او تباه چو راسن

دار یقین ناخوشیش و ناسره کاریش

نیز نگوئی ز نابکار مبر ظن

گشتن گردونش کاسیای سر ماست

با سر ما کرد آنچه کرد بگشتن

زاد مر آن را هزار فتنه که دانست

مادر دهرستش از همال سترون

اختر او آفتاب روزن نادان

بارش او آبیار مزرع کودن

گردش او بر مراد یکدوسه کشخان

شاه و امیر و وزیر و غرچه و غر زن

دست تبرکش زد این عجوز سیه کار

کرد بدست از هلال دست برنجن

تا که برد دستبرد دست خدا را

زال بدستینه کی تواند بردن

برق بخرمن زدم که سوزد و تابید

طلعت بختم چنو که ماه ز خرمن

کثرت ما برد و غافل آنکه بتجرید

وحدت بختست و تخت و یاره و گر زن

آتش نمرود شعله ور بود اما

بهر خلیلست لاله و گل و سوسن

باد بود خصم عاد شرک و بتوحید

هست چراغ مرا فتیله و روغن

من ننهم دل بمهر چرخ و معاداش

با که وفا کرد این دو رنگ که با من

چشم نگوئی ز حد ناوک زوبین

داشتن از چشم رستنستی روین

نقش تو قدسیست با دغل مکنش یار

لاد میامیز ای رفیق بلادن

پرده این پیر پرده دار بپرداز

بیرون از پرده تا ببینی ذوالمن

مکمن سر تو دزد خانه اخفاست

داری گوهر بکان و دزد بمکمن

روزی زین سر خبر شوی که تو دروا

دزد پریشان و خالی از زر مخزن

معدن فیروزه است و کان نشابور

دزد دغل باز فتنه عامل معدن

شد که قارن ز گفت من متاء/ثر

سخت ترست ایندل تو از که قارن

پند صفا را بگوش جان کن مرجان

ریشه تن را ز بیخ و از بن بر کن

تا فکنی رخت جان بمقصد اقصی

شهر خدا بی زوال و محکم و متقن

شو ز خم لا مکان حقیقت انسان

باده توحید ذات میخور و میدن

دفتر دانش به هم زن از ره تحقیق

در سبق ما نه ابجدست و نه کلمن

 
sunny dark_mode