گنجور

 
صفای اصفهانی
 

مراست عمری چون آفتاب بر لب بام

تو راست رویی چونان به سرو ماه تمام

بیا که شامم با روی توست روز سپید

که بی تو روز سپیدم بود معاینه شام

فرشته همپر مرغ دل فریفته ئیست

که چون تو سروی دارد بخانه کبک خرام

بهشت خلوت آن خواجه ئیست کز فر بخت

نشسته بر سر تختست پهلوی تو غلام

ملک شکار کمند ملوک بند بند بتیست

که چون تو دارد صیدی اسیر چنبر دام

ز آفتاب تو نیکو تری و نیست شگفت

که آفتاب ندارد دو زلف غالیه فام

مراست روئی چون زر پخته زانکه تر است

بری سپیدتر و ساده تر ز نقره خام

که دیده سروی از سیم و بار او از دل

بجز دل من و قد تو سرو سیم اندام

بچشم و لب بنواز ای ز دست برده مرا

که می پرستم و این پسته است و آن بادام

مدام مستم از آن هر دو چشم باده پرست

بمن نگاه کن ای دیدن تو شرب مدام

دم سپیده و فصل بهار چون تو بتی

ببزم از چه نگیری حجاب و ندهی جام

مشام جان من از جانبی که طره تست

کند ز باد شمیم بهشت استشمام

مگر گذشته‌ای ای باد گفتم از در دوست

نه بلکه دارم از دوست گفت با تو پیام

چه گفت گفت که جانرا نثار کن که دهم

بیک نگاهت عمر دو باره ئی بدوام

کنون که آمدی ایجان نورسیده بدست

چرا نبخشی جانی ز نو بگردش جام

می وجوب ز خمخانه قدیم بیار

که بر موحد و مشرک حلال گشت و حرام

بجام سوختگان ریز این شراب که نیست

میی که پخته خم خداست در خور عام

باهل فضل چشان صاف معرفت که بود

بزرگ موهبت و کوچکست ظرف عوام

باهل معرفت انداز سایه ایسر طور

مگوی سر حقیقت بپیش مردم عام

گمانشان که توئی در غمام و من بیقین

که آفتاب توئی هر چه غیر تست غمام

بر آن سرند که پنهان توئی و خلق پدید

بدید بین و بدرک عوام کالا نعام

توئی وجود که پیدائی و تمام عدم

بر خرد نبود امتیاز در اعدام

نظام کون و مکانرا زمام در کف تست

بدین قیاس که بروجه احسنست نظام

تجلی تو بود رب کارخانه امر

که کارخانه امرست از تجلی تام

تو را تعین اول که موطن احدیست

بنام غیب غیوبست بی نشانه و نام

مقام واجب بالذات و جای خوف و حذر

حذر کنید که اخفاست این ستوده مقام

مگر تجلی ذاتی لمن یشاء الحق

زند بکوه و شود پاره پاره از الهام

تجلی دومت و احدیت اولیست

که واحدیت دوم بدو گرفت قوام

مقام امن ربوبی بهشت عدن صفات

طربسرای الوهی تمام فوق تمام

فضای عالم لاهوت و مبداء/ جبروت

لوایح ملک و ملک را سر اقلام

سیم تجلی فیض مقدس ساری

وجود منبسط ذوالجلال و الاکرام

سمای حاوی گردون خلق و امر بدیع

زلال جاری بحر مدارک و افهام

چو آفتاب ز شرق جلا دمید و گرفت

سمای روح و تمام اراضی و اجسام

حقیقتی که نهان بود در حجاب ظهور

قدم بعرصه تعیین نهاد از ابهام

بیک اضافه اشراقی از ظهور تو داد

ز عقل تا بهیولای کون را اعلام

بر موحد موجود نیست غیر خدای

درین حکایت سر بسته نیست جای کلام

توئی که هستی و هرگز نبوده جز تو کسی

بهستی تو بود هر چه هست و نیست تمام

بهایهوی تو حتی الرمال فی الفلوات

بجستجوی تو حتی العبید للاصنام

بملک فقر گدایان دولت تو کنند

ز مالکان رقاب ملوک استخدام

بسر عشق رخت سجده برد عرش و رواست

که عرش باشد ماء/موم و سر عشق امام

بپر جود تو پرواز کرد طیر وجود

بجو صافی وحدت ز باز تا بهمام

ولیک باز نشیند بساعد سلطان

همام پرد از صحن خانه تا لب بام

دلم بمردن بیدار شد ز خواب گران

که مردگان تو بیدار و کائنات نیام

سنام کوه کند سیر ناف گاو زمین

تو گر بذات کنی جلوه کوه را بسنام

ز جلوهای جلالیت گر بمور رسد

بپای پیل کند زور و پنجه ضرغام

کفت مصور تصویر صورت ازلی

ز کلک لم یزلی در مشیمه ارحام

ب آستین هیولی ز نفخ صورت غیب

دمید روح مقدس بعضو و عرق و عظام

درین میانه بانسان واجب التعظیم

که هست مظهر کل از وجود جمع سلام

مدیر نقطه سیال سیر قوس صعود

که بر ترستی از قاب هر دو قوسش گام

مدار دور حقیقت مدیر دار وجود

مد بر ملکوت و مقدر اقسام

دلش صفات ازل را حقیقت موصوف

دمش دوام ابد را طبیعت مادام

سرای سر هویت سمای شمس قدم

صریح روح معیت صراط حق انام

سماط رزق ولایت سماری عظمت

بقلزم قدم و عین قلزم قمقام

مجددی که ازل را نمود وصل ابد

ب آن دائم و باقی باوست روز قیام

دل منور او حشر اکبر ارواح

تن مطهر او عرش اعظم اجسام

ز خوان فقرش روزی برند و ریزه خورند

فرود و بر ز مهیم گرفته تا هوام

ز عدل اوست که بازی کند بچوب شبان

بدشت گرگ و کند حفظ مرتع اغنام

سوام و شیر بیک مرغزار و شیر عرین

ز بیم سر نزند پنچه بر سرین سوام

بدار دنیی و عقبیست ذات او قیوم

برزق صورت و معنیست دست او قسام

بامرو خلق اولوالامر باقی موجود

به بدو و ختم خداوند مفضل منعام

بصورتش نرسد دست انکشاف عقول

که عقل راست هیولاش منتهای مرام

امام قائم موجود و مهدی موعود

که اوست هادی سیر و سلوک اهل مقام

سر بشرشه اثنا عشر حقیقت کل

ولی مطلق موجود خاص و رحمت عام

بچشم اهل عنایت عیان چو نور وجود

به یمن و یسر و بتحت و بفوق و خلف امام

نه چشم سر که برونست شه ز حد حواس

بچشم سر که بود چشم راستین و کرام

پدید باشد خورشید یار کاهل شهود

بیقظه بینند آنرا که دیگران بمنام

منام چیست دمید آفتاب صبح ازل

ز مشرق دل بیدار و فا نه من نام

مسافران هله هبو و قود کم قدطال

معاشران هله موتوقیا مکم قدقام

الا حقیقت معشوق و دولت باقی

بکار عشق تو من بنده کرده ام اقدام

صفای سر توام جان نهاده بر سر دست

سر مرا بسر خویش سای بر اقدام

مرا ببر بمقامی که اندرو تو مقیم

نمای روی و بمن ده دو چشم خویش بوام

که تا ببینم روئی که هست در هر روی

که تا بیابم کامی که هست در هر کام

بحق عصمت مشکوه سر غیب بتول

مرا بخویش دلالت کن ای امام همام

کشیده تیغ خدائی بدست امرو بود

ز فرقت تو دل خلق تنگتر ز نیام

بکش حسام و بکش منکران سر وجود

که آبروی وجودست زان کشیده حسام

لوای نصر ازل زن ببام قصر ابد

بپادشاهی منصور و دولت پدرام