به گرد کوی جانان های های ساکنی دارم
چو پای مور در این ره صدای ساکنی دارم
رفاقت با چو من مشکل بود کس را در این وادی
که دستی بر کمر چون کوه و پای ساکنی دارم
به هر دم [آرزویی] سد راه خویش می بینم
چو می آیم به سرمنزل هوای ساکنی دارم
نمی ماند نهان در خاک مشت استخوان من
که چون همت به دوش خود همای ساکنی دارم
چه شد چون غنچه اوراق دل من گر پریشان شد
درون پردهٔ دل دلربای ساکنی دارم
نمی دانم سعیدا کی خزان رفت و بهار آمد
در این وادی چو نی برگ و نوای ساکنی دارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از احساس تنهایی و دشواریهای زندگی میگوید. او در کوی محبوب خود، مانند موری که تنهاست، احساس تنهایی میکند و مشکلات دوستی را در این مسیر درک میکند. او آرزوهایی را که هر لحظه سد راهش میشود، یاد میکند و نگران آینده است. همچنین به واقعیت فناپذیری انسان اشاره میکند و میگوید که هیچچیزی از او در خاک نمیماند. شاعر در نهایت به تغییرات فصلها و حس ناامیدی و بلاتکلیفیاش نسبت به زمان اشاره دارد و نشان میدهد که درونش همچنان پژمرده و پریشان است.
هوش مصنوعی: در پی ملاقات معشوق، به شدت دلشوره دارم و همچون موری که در مسیر خود قدم برمیدارد، از غم و اشتیاق خود صدای نالهای به گوش میرسد.
هوش مصنوعی: دوستی با من در این راه دشوار است، چون که من هم مانند کوه استواری دارم و هم پاهایم ثابت و ساکن هستند.
هوش مصنوعی: هر لحظه یک آرزو مانع پیشرفتم میشود، وقتی به مقصد میرسم، به آرامش فکر میکنم.
هوش مصنوعی: باقی نخواهد ماند که استخوانهای من در خاک مخفی بمانند، زیرا من همواره همت و اراده قدرتمندی را با خود حمل میکنم.
هوش مصنوعی: چرا وقتی که دل من مانند غنچه درهم ریخته و پریشان است، ساکن و دلربایی در آن وجود دارد؟
هوش مصنوعی: نمیدانم کی فصل پاییز سپری شد و بهار آمد، اما در این دشت مانند نی، برگ و صدای ساکنی را در دل دارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.