گنجور

 
سعیدا
 

ندیده کسی آنچه من دیده ام

سرم گشت از بسکه گردیده ام

اگر تار عمرم کند دور نیست

بر این رشته بسیار پیچیده ام

دمی بی محبت کجا بوده ام

که تا بوده ام عشق ورزیده ام

وفا و محبت در این کهنه دیر

ندیدم ز کس بلکه نشنیده ام

ز من خوش نشد دل کسی را ولی

نرنجانده ام هم نرنجیده ام

ز مردم کسی را که خودبین نباشد

ندیدم بجز مردم دیده ام

سعیدا ز اوضاع آزادگان

همین ناپسندی پسندیده ام