گنجور

 
سعیدا
 

به آن برچیده دامان تهمت خونم کجا افتد

نسازد دست رنگین گر به پای او حنا افتد

چه سازم با چنان بالابلندی عشوه پردازی

که در دیدن ز کوتاهی نگاهم پیش پا افتد

ز استغنا کشم در زیر دامن پای رغبت را

به پشت پای من گر سایهٔ بال هما افتد

چسان کس می تواند دید آن نازک خیالی را

که از خود می رود چون در دلش فکر حیا افتد

که را طاقت که گیرد دامن پیراهن نازی

که در هر یک گره صد ناز بر بند قبا افتد

نهال فقر آن گه می شود کامل که چون معنی

سعیدا در جهان بالش از نشو و نما افتد