گنجور

غزل شمارهٔ ۹۲۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آیینه شو وصال پری طلعتان طلب

اول بروب خانه دگر میهمان طلب

گلمیخ آستانه عشق است آفتاب

هر حاجتی که داری ازین آستان طلب

ایمن ز طبع دزد شدن عین غفلت است

از صحبت سیاه درونان کران طلب

چون سبزه زیر سنگ حوادث چه مانده ای؟

همت ز دست و بازوی رطل گران طلب

معیار دوستان دغل روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب

رویی ز سنگ و جانی از آهن به هم رسان

آنگه بیا و آتش ازین کاروان طلب

دست از خرد بشوی و تمنای عشق کن

خالی شو از دغل، محک امتحان طلب

در ناخن نسیم گشایش نمانده است

ای غنچه همت از نفس بلبلان طلب

خواهی که جای در دل شکرلبان کنی

همت ز کلک صائب شیرین زبان طلب

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سید رشتی نوشته:

قای شیخ محمد شریف رازی می‌نویسند:

روزی در محضر مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی رضوان الله علیه بودم، ایشان به مناسبتی از مرحوم ملا محمد اشرفی مازندرانی(۱۳۱۵ق) که قبرش در بابل مازندران به مقبره حجة الاسلام معروف است، یاد فرمود و از مقامات ایشان تعریف فرمودند و مِن جمله از مقام ایشان اینکه به قدری ارتباطشان با مرکز ولایت و منبع وحی و رسالت کامل بود که اگر به آنها پیغامی می‌فرستاد برایش از آن طرف جواب می‌آمد و الشاهد اینکه: وقتی جمعی از اهل بابل به قصد زیارت امام رضا(ع) حرکت می‌کنند که در میان آنها یکی از مقدّسین بابل و مریدهای خاص ایشان بوده و موقع رفتن برای وداع حاجی(قدس سرّه) ، می‌آید و اظهار می‌کند که به مشهد مقدس مشرف می‌شوم، شما را فرمایشی هست؟(مرحوم حاجی اشرفی) می‌فرمایند:
«این کاغذ را می‌دهم می‌بری به حضرت رضا(ع) میدهی و جواب آن را گرفته و می‌‌آوری و التماس دعا دارم.»

آن مقدس کاغذ را گرفته و با خود فکر می‌کند که جناب حاجی اشرفی مگر متوجه نیست که حضرت رضا(ع)از دنیا رفته، چطور من کاغذ را به حضرت بدهم و جواب بگیرم؟!
بالاخره با قافله به سمت مشهد حرکت می‌کند و پس از ورود، با خود می‌گوید که کاغذ حاجی را در ضریح حضرت می‌اندازم. به حرم مشرف شده و کاغذ را میان ضریح می‌اندازد و بزیارت مشغول شده و مدتی که خواسته بود در مشهد توقف می‌کند.
وی می‌گوید: شب آخر اقامت در مشهد بقصد زیارت وداع مشرف شده بودم. هنوز پاسی از شب نگذشته بود که چند نفری به صورت فراش و خدّام حرم آمده و مردم را بیرون می‌کنند. من تصور کردم که شاید استاندار یا نایب الحکومة یا شخص بزرگ دیگری می‌خواهد مشرّف شود که حرم را خلوت کنندو لکن کسی معترض من نشد.
در جای خود که نشسته بودم مشغول دعا شدم که یک مرتبه دیدم نور زیادی در حرم ظاهر شد و در ضریح گشوده شد و حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرضا(ع) بیرون آمد و به طرف من تشریف آورند و به کلی قوای من تصرف شده، مات و مبهوت جمال منورش شدم. فرمود: فلانی، به بابل رفتی، سلام مرا به حاجی اشرفی برسان و بگو:

آئینه شو جمال پری طلعتان طلب
جاروب کن تو خانه سپس مهمان طلب

پس از آن، حضرت به ضریح مراجعت نموده و زوار در حرم ریختند و مانند اول گردید. پس من خودم آمدم و دانستم که حضرت جواب نامه‌ی حاجی را به من مرحمت نموده و فهمیدم که کخ حاجی تا چه اندازه با این خانواده ارتباط دارد. چون مراجعت به بابل نمودم و حاجی را ملاقات کردم، خواستم جواب حضرت را بگویم، که حاجی(قدس سرّه) بر من سبقت گرفته و فرمود: مولایم فرمود:

آئینه شو جمال پری طلعتان طلب
جاروب کن تو خانه سپس مهمان طلب

سید علیرضا نوشته:

—————————-
http://seddigh.blog.ir/post/361/آیینه-شو-جمال-پری-طلعتان-طلب-حکایت-حاجی-اشرفی

آئینه شو جمال پری طلعتان طلب (حکایت حاجی اشرفی)

مرحوم فقید، علامه زاهد حاج ملا محمد بن محمدمهدی معروف به «حاجی اشرفی» از مشاهیر علمای عصر خود به شمار می‌آمد و مولف کتاب قصص العلماء در باره او گفته است که: آن جناب از نیمه شب تا صبح مشغول عبادت و تضرع و زاری و مناجات با حضرت باری تعالی بوده و به سر و سینه می‌زده تا جایی که هرکس او را می‌دیده خیال می‌کرده که تازه از بیماری برخاسته است.

در کتاب کرامات رضویه آمده که:

حاج میرزا حسن طبیب گفته است که وقتی من عازم زیارت حضرت ابی الحسن الرضا علیه السلام شدم و در آن زمان، مرحوم حاجی اشرفی در وطن اصلی خود -اشرف (بهشهر)- بود و من به جهت امر وصیت‌نامه‌ی خود خدمت آن بزرگوار رفتم؛ آن جناب چون مطلع شد که عازم زیارتم فرمود: هنگامی که خواستی حرکت کنی به من خبر ده . من نیز زمانی که خواستم حرکت کنم نزد آن جناب مشرف شدم.

آن مرحوم پاکتی به من داد و فرمود «لَدَی الورود» این نامه را تقدیم حضور امام علیه السلام کن و در مراجعتِ خود جوابش را بگیر و برای من بیاور.

من این تکلیف و امرِ او را عامیانه پنداشتم [و با خود گفتم] که چگونه من جواب بگیرم؟ و لذا از آن ارادتی که به آن جناب داشتم کاسته شد؛ لکن بزرگیِ او، مرا مانع شد که ایرادی بگیرم.

در هرحال از خدمتش مرخص شدم و حرکت نمودم، تا اینکه به آستان قدس امام هشتم علیه السلام مشرف گردیدم و نظر به اسقاط تکلیف، پاکت را به ضریح مطهر انداختم .

چند ماه هم برای تکمیل زیارت توقف نمودم و سخن آن مرحوم که جواب نامه را بگیر و بیاور از نظرم محو شده بود ، تا اینکه شبی که صبحش عازم بر حرکت بودم -برای زیارت وداع- مشرف شدم و چون پس از نمازِ مغرب و عشاء مشغول نمازِ زیارت شدم، شنیدم صدای قُرُق باش بلند شد که زائرین از حرم بیرون روند و خدّامِ آن حضرت، حرم را تنظیف نمایند!.

من متحیر شدم که اول شب که وقت بستن در نیست! ولی تا من از نماز زیارت فارغ شدم دیدم به غیر از من، در حرم مطهر کسی نمانده است.

برخاستم که از حرم بیرون روم. ناگاه دیدم بزرگواری در نهایت عظمت و جلالت از طرف بالاسر با کمال وقار، قدم می‌زند. چون برابر من رسید فرمود :

حاج میرزا حسن! وقتی که به اشرف(بهشهر) رسیدی سلام مرا به حاجی اشرفی برسان و بگو:

 آئینه شو جمال پری طلعتان طلب / جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

آنگاه از برابر من گذشت و غائب گردید.

من به فکر افتادم که این بزرگوار که بود که مرا به اسم خواند و پیغام داد؟!

پس برخاستم و گردش کردم، اما در حرم مطهر او را ندیدم و یکمرتبه ملتفت شدم که اوضاع حرم به شکل اول است و مردم، در حرم مطهر بعضی ایستاده و بعضی نشسته‌اند و مشغول زیارت و عبادتند.

حالِ ضعفی به من روی داد و چون به حال آمدم، از هرکسی که پرسیدم چه حادثه‌ای در حرم روی داد از سئوالِ من تعجب کرد که حادثه‌ای نبوده! تو چه می‌پرسی؟! آنوقت فهمیدم که عالَم مکاشفه ای برای من روی داده بود و عقیده‌ام به حاجی زیاد شد و بر غفلت خود متاثر شدم .

پس از آن، از مشهد مقدس حرکت کردم تا به اشرف رسیدم و یکسره به درِ خانه‌ی مرحوم حاجی رفتم تا پیغام حضرت رضا علیه السلام را به او برسانم. چون در را کوبیدم صدای حاجی بلند شد که حاج میرزا حسن آمدی؟! قبول باشد. بلی! [و این شعر را خواند:]

آئینه شو جمال پری طلعتان طلب / جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

افسوس که عمری گذراندیم و -آن طور که باید- تخلیه باطن نکردیم و بعض فرمایشات دیگر نیز قریب به این مضمون فرمود[۱].

[۱] کرامات رضویه، علی اکبر مروج، ج۲، ص۷۱ [با اندکی ویرایش]

سید علیرضا نوشته:

——————
http://seddigh.blog.ir/post/361/آیینه-شو-جمال-پری-طلعتان-طلب-حکایت-حاجی-اشرفی

آئینه شو جمال پری طلعتان طلب (حکایت حاجی اشرفی)

مرحوم فقید، علامه زاهد حاج ملا محمد بن محمدمهدی معروف به «حاجی اشرفی» از مشاهیر علمای عصر خود به شمار می‌آمد و مولف کتاب قصص العلماء در باره او گفته است که: آن جناب از نیمه شب تا صبح مشغول عبادت و تضرع و زاری و مناجات با حضرت باری تعالی بوده و به سر و سینه می‌زده تا جایی که هرکس او را می‌دیده خیال می‌کرده که تازه از بیماری برخاسته است.

در کتاب کرامات رضویه آمده که:

حاج میرزا حسن طبیب گفته است که وقتی من عازم زیارت حضرت ابی الحسن الرضا علیه السلام شدم و در آن زمان، مرحوم حاجی اشرفی در وطن اصلی خود -اشرف (بهشهر)- بود و من به جهت امر وصیت‌نامه‌ی خود خدمت آن بزرگوار رفتم؛ آن جناب چون مطلع شد که عازم زیارتم فرمود: هنگامی که خواستی حرکت کنی به من خبر ده . من نیز زمانی که خواستم حرکت کنم نزد آن جناب مشرف شدم.

آن مرحوم پاکتی به من داد و فرمود «لَدَی الورود» این نامه را تقدیم حضور امام علیه السلام کن و در مراجعتِ خود جوابش را بگیر و برای من بیاور.

من این تکلیف و امرِ او را عامیانه پنداشتم [و با خود گفتم] که چگونه من جواب بگیرم؟ و لذا از آن ارادتی که به آن جناب داشتم کاسته شد؛ لکن بزرگیِ او، مرا مانع شد که ایرادی بگیرم.

در هرحال از خدمتش مرخص شدم و حرکت نمودم، تا اینکه به آستان قدس امام هشتم علیه السلام مشرف گردیدم و نظر به اسقاط تکلیف، پاکت را به ضریح مطهر انداختم .

چند ماه هم برای تکمیل زیارت توقف نمودم و سخن آن مرحوم که جواب نامه را بگیر و بیاور از نظرم محو شده بود ، تا اینکه شبی که صبحش عازم بر حرکت بودم -برای زیارت وداع- مشرف شدم و چون پس از نمازِ مغرب و عشاء مشغول نمازِ زیارت شدم، شنیدم صدای قُرُق باش بلند شد که زائرین از حرم بیرون روند و خدّامِ آن حضرت، حرم را تنظیف نمایند!.

من متحیر شدم که اول شب که وقت بستن در نیست! ولی تا من از نماز زیارت فارغ شدم دیدم به غیر از من، در حرم مطهر کسی نمانده است.

برخاستم که از حرم بیرون روم. ناگاه دیدم بزرگواری در نهایت عظمت و جلالت از طرف بالاسر با کمال وقار، قدم می‌زند. چون برابر من رسید فرمود :

حاج میرزا حسن! وقتی که به اشرف(بهشهر) رسیدی سلام مرا به حاجی اشرفی برسان و بگو:

 آئینه شو جمال پری طلعتان طلب / جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

آنگاه از برابر من گذشت و غائب گردید.

من به فکر افتادم که این بزرگوار که بود که مرا به اسم خواند و پیغام داد؟!

پس برخاستم و گردش کردم، اما در حرم مطهر او را ندیدم و یکمرتبه ملتفت شدم که اوضاع حرم به شکل اول است و مردم، در حرم مطهر بعضی ایستاده و بعضی نشسته‌اند و مشغول زیارت و عبادتند.

حالِ ضعفی به من روی داد و چون به حال آمدم، از هرکسی که پرسیدم چه حادثه‌ای در حرم روی داد از سئوالِ من تعجب کرد که حادثه‌ای نبوده! تو چه می‌پرسی؟! آنوقت فهمیدم که عالَم مکاشفه ای برای من روی داده بود و عقیده‌ام به حاجی زیاد شد و بر غفلت خود متاثر شدم .

پس از آن، از مشهد مقدس حرکت کردم تا به اشرف رسیدم و یکسره به درِ خانه‌ی مرحوم حاجی رفتم تا پیغام حضرت رضا علیه السلام را به او برسانم. چون در را کوبیدم صدای حاجی بلند شد که حاج میرزا حسن آمدی؟! قبول باشد. بلی! [و این شعر را خواند:]

آئینه شو جمال پری طلعتان طلب / جاروب زن به خانه و پس میهمان طلب

افسوس که عمری گذراندیم و -آن طور که باید- تخلیه باطن نکردیم و بعض فرمایشات دیگر نیز قریب به این مضمون فرمود[۱].

[۱] کرامات رضویه، علی اکبر مروج، ج۲، ص۷۱ [با اندکی ویرایش]

 

کانال رسمی گنجور در تلگرام