گنجور

غزل شمارهٔ ۶۹۶۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با زلف تو دم می زند از نافه گشایی

بی شرمی مشک است ز مادر بخطایی!

از وصل نگیرد دل سودازده آرام

در بحر همان موج کند سلسله خایی

چون گوی شدم بی سروپا تا شوم آزاد

سرگشتگیم بیش شد از بی سرو پایی

از آینه تردست اگر زنگ زداید

غم هم کند از دل به می ناب جدایی

افزایش ناقص بود از شهرت کاذب

بر خود مه نو بالد از انگشت نمایی

هر چند گلوسوز بود چاشنی وصل

از دل نبرد تلخی ایام جدایی

چون شانه شمشاد به سر جای دهندش

با دست تهی هر که کند عقده گشایی

تا هست به جا رشته ای از خرقه هستی

از خار علایق نتوان یافت رهایی

آن را که بود در ته پا آتش شوقی

در راه نگردد گره از آبله پایی

زان زلف گرهگیر حذر کن که ز صیاد

در چین کمندست نهان مد رسایی

صائب نرود داغ کلف از رخ زردش

تا ماه کند نور ز خورشید گدایی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کتابخانهٔ گنجور