گنجور

 
صائب تبریزی
 

ای زلف مشکبار تو از رحمت آیتی

وز لعل آبدار تو کوثر روایتی

جز سایه قد تو که ای پادشاه حسن

روی زمین گرفت به خوابیده رایتی؟

خامش نشین که زلف درازش نه آن شب است

کآخر شود به حرف کسی یا حکایتی

آن کس که بر جراحت ما می زند نمک

می کرد کاش حق نمک را رعایتی

پروانه مراد به گردش کند طواف

دارد چو شمع هر که زبان شکایتی

چشمی کز اوست خانه امید من خراب

معمور می کند به نگاهی ولایتی

از گمرهی منال که خورشید داده است

هر ذره را به دست، چراغ هدایتی

بیدار از نسیم قیامت نمی شود

در هر که نیست ناله نی را سرایتی

در خامشی است عیش نفس های سوخته

این شمع از نسیم ندارد شکایتی

تدبیر جان سپردن و آسوده گشتن است

آن راه را که نیست امید نهایتی

از تند باد حادثه شمع مرا بخر

چون دست دست توست، به دست حمایتی

چون صبح، فتح روی زمین در رکاب اوست

آن را که هست چون نفس راست رایتی

تنگ است وقت آن دهن از خط عنبرین

گر می کنی به صائب بیدل عنایتی

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.