گنجور

 
صائب تبریزی
 

از زهر چشم، چشم من زار بسته ای

راه عیادت از چه به بیمار بسته ای؟

راه هزار قافله دل می زند به مکر

از شرم پرده ای که به رخسار بسته ای

قانع به یک نظاره خشکیم ما ز دور

بر روی ما چرا در گلزار بسته ای؟

نه حرف می زنی، نه نگه می کنی، نه ناز

بر من در امید به یکبار بسته ای

شبنم ز گلشن تو نظر آب چون دهد؟

کز شرم، چشم رخنه دیوار بسته ای

چون قیمت تو در گره روزگار نیست

از روی لطف راه خریدار بسته ای

صائب ز یار از ته دل نیست شکوه ات

این نغمه را به زور بر این تار بسته ای

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.