گنجور

غزل شمارهٔ ۶۸۲۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل نبندند عزیزان جهان در وطنی

که به یوسف ندهد وقت سفر پیرهنی

صبح پیری شد و از خواب نگشتی بیدار

بر تو شد جامه احرام ز غفلت کفنی

می شود سنگ نشان کعبه مقصودش را

گر به اخلاص کند خدمت بت برهمنی

راز من از لب خامش به زبانها افتاد

گر چه از خامه بی شق نتراود سخنی

مزه میوه فردوس نمی داند چیست

هر که دندان نرسانده است به سیب ذقنی

در سپند من سودازده آتش مزنید

که پریشان شود از ناله من انجمنی

نیست از وصل به جز خون جگر قسمت من

بر سر خوان سلیمان چه کند بی دهنی؟

کرد یک تنگ شکر روی زمین را صائب

که شنیده است چنین طوطی شکرشکنی؟



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن