گنجور

 
صائب تبریزی
 

آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا

در زندگی به تنگی قبرست مبتلا

هر چند آب شد دل من بی شعور نیست

بیگانه را تمیز کند بحر از آشنا

پاکان ستم ز دور فلک بیشتر کشند

گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا

جست آب را سکندر و شد خضر کامیاب

روزی به قسمت است نه کوشش درین سرا

داغم که خار خار طلب آفتاب را

چندان امان نداد که خاری کشد ز پا

رسم است قد شاخ ز حاصل دو تا شود

گردید قامت تو ز بی حاصلی دوتا

در پرده سیاهی فقرست نور فیض

آب حیات در دل شب می زند صلا

کوه غمی که در دل من پا فشرده است

صائب شود ز سایه او نیلگون، سما