گنجور

 
صائب تبریزی
 

بی تأمل زینهار از نقطه دل نگذری

زین سواد اعظم اسرار غافل نگذری

تیر کج را از هدف دست تصرف کوته است

سخت خواب آلوده می تازی، ز منزل نگذری

با وجود تن پرستی ز اهل دل نتوان شدن

صاحب گوهر نگردی تا ز ساحل نگذری

سالها چون رشته پیچ و تاب اگر خواهی زدن

تا نگردی بی گره زین مهره گل نگذری

راه هفتاد و دو ملت می شود اینجا یکی

زینهار ای طالب حق از در دل نگذری

نوشها درج است در هر نیش این عبرت سرا

از سر خاری درین گلزار غافل نگذری

خط آزادی نگیری صائب از بی طاقتی

تا ز جان خود چو مرغ نیم بسمل نگذری