گنجور

 
صائب تبریزی

در تمام عمر اگر یک روز عاشق بوده ای

از حساب زندگی روز شمار آسوده ای

چون می گلرنگ خون عاشقان غماز نیست

از غبار خط چرا این خاک بر لب سوده ای؟

از پشیمانی مشو غافل که روز بازخواست

برگ عیش توست هر دستی که بر هم سوده ای

بی قراران نیستند آسوده در زیر زمین

از گرانجانیتو بر روی زمین آسوده ای

بحر رحمت از تو هر ساعت به رنگی می شود

بس که دامن را به الوان گناه آلوده ای

تا ز خود بیرون نمی آیی سفر ناکرده ای

گر به مژگان سنگلاخ دهر را پیموده ای

ترک هستی کن که خاکت می فشارد در دهن

این می ناصاف را صدبار اگر پالوده ای

رو اگر در کعبه آری سجده بت می کنی

تا ز زنگار خودی آیینه را نزدوده ای

گرچه داری در میان خرمن افلاک جای

از غلوی حرص چون موران کمر نگشوده ای

پیش پای سیل افتاده است صحرای وجود

تو ز غفلت در خطرگاهی چنین آسوده ای

عشق را در پرده ناموس پنهان می کنی

چهره خورشید را صائب به گل اندوده ای

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده‌ای

تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده‌ای

ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده‌ای

ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده‌ای

جان‌ها زنبوروار از عشق تو پران شده

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه