گنجور

غزل شمارهٔ ۶۶۰۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده

که موج بر رخ صهبای بی غش افتاده

ترا به چشم محال است میکشان نخورند

چنین که باده حسن تو بی غش افتاده

قلم ز نامه شوقم به خویش می لرزد

که نی سوار به صحرای آتش افتاده

ز شانه ای که به زلفت کشیده است نسیم

هزار رشته جان در کشاکش افتاده

به دست باده گلگون عنان مده زنهار

که نوسواری و این اسب سرکش افتاده

غلط به خامه مو می کنند بی خبران

ز فکر بس که دماغم مشوش افتاده

چگونه محو نگردی ز ساده لوحی ها؟

تو طفل و خانه دنیا منقش افتاده

دل از نظاره آن لب چگونه سیر شود؟

سفال تشنه به صهبای بی غش افتاده

ز دانه دل من دود تلخ می خیزد

به خرمن که دگر باز آتش افتاده؟

عجب که ناله عاشق شود عنانگیرت

چنین که توسن ناز تو سرکش افتاده

ز سنگ می گذرد صاف تیر مژگانش

کمان ابروی او بس که پرکش افتاده

حضور دل ز غم و درد عشق می داند

سمندری که به دریای آتش افتاده

به حال سوختگان رحم می کند صائب

نگاه هر که بر آن روی مهوش افتاده



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.