گنجور

 
صائب

نبالد بر خود از شهرت دل نازک خیال من

ز انگشت اشارت بیش می کاهد هلال من

ز برق تشنگی از خرمن من دود اگر خیزد

به آب زندگی لب تر نمی سازد سفال من

نبیند با هزاران چشم پیش پای خود گردون

اگر از دل قدم بیرون نهد گرد ملال من

تمنای وصالش چون به گرد خاطرم گردد؟

پریرویی که از تمکین نیاید در خیال من

به امید چه روز حشر از لب مهر بردارم؟

که کوته می کند طول زمان را عرض حال من

ز حیرت سروها را می رود از یاد بالیدن

به هر گلشن که گردد جلوه گر نازک نهال من

ازان از فربهی چون ماه می سازم تهی پهلو

که بیش از بدر ناخن می زند بر دل هلال من

 
 
 
زنده‌رود
صائب

نباشد در مقام دلبری نازک نهال من

ز تمکین ذوق گل چیدن ندارد خردسال من

نورس دماوندی

من آن مرغم که باشد چرخ و اختر خط و خال من

پی پرواز همت هر دو عالم شد دوبال من

به معراج خیال قامتش هر گه رود فکرم

فلک چون سبزه ی خوابیده گردد پایمال من

نظر گر جانب آیینه با این وحشت اندازم

[...]

حزین لاهیجی

نمودی جلوه ای شیرین شمایل در خیال من

حنای پای گلگونت شود، خون حلال من

گرانی می کشد از تار کاکل، سرو ناز تو

نداری طاقت بار دلی، نازک نهال من

به این ضعفی که نتوانم نمودن راست، قامت را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه