گنجور

 
صائب تبریزی
 

عشقبازی بود دایم در جهان آیین من

چون سمندر بود از آتش بستر و بالین من

می شود در بستر تفسیده من گل گلاب

می گدازد شمع را سرگرمی بالین من

فارغ از فکر مکافاتم که خصم کینه جو

زنده زیر خاک باشد از غبار کین من

خواب این دلمردگان از مرگ سنگین تر بود

ورنه خون مرده گردد زنده از تلقین من

بر دل پر شور من دست نوازش بیهده است

پنجه مرجان چو دریا کی دهد تسکین من؟

نیست یک دل کز ملال خاطرم دلگیر نیست

باغ را در بسته دارد غنچه غمگین من

تلخکامی نیست چون من در میان خستگان

زهر چشم یار باشد شربت شیرین من

صائب از غیرت شود خون مشک در ناف غزال

هر کجا در جلوه آید خامه مشکین من

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.