گنجور

 
صائب تبریزی
 

درین جهان نشود حال آن جهان معلوم

که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم

که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟

نشد ز سبزه خط راز آن دهان معلوم

عیار ناز ترا اهل عشق می دانند

که بی کشش نشود زور هر کمان معلوم

اگر چه معنی نازک شود برهنه زلفظ

مرا نشد ز کمر هیچ ازان میان معلوم

ز شوق من چه تواند زبان خامه نوشت؟

ضمیر لال نگردد به ترجمان معلوم

توان ز سختی ایام صبر هر کس یافت

عیار زر شود از سنگ امتحان معلوم

جنون من به خط سبز گلرخان بسته است

که در بهار شود شور بلبلان معلوم

ز حسن عاقبت آغاز را توان دریافت

که هست تیر کج و راست در نشان معلوم

ز اشک راز دل بیقرار من شد فاش

که از ستاره شود سیر آسمان معلوم

بلندی سخن دلپذیر ما صائب

ز گرد سرمه نگردد در اصفهان معلوم