گنجور

 
صائب تبریزی
 

ز ابر تربیت روزگار نومیدم

چو تخم سوخته از نوبهار نومیدم

ز وصل گل نبود خارپا چنان نومید

که من ز وصل تو ای گلعذار نومیدم

پرست از گل بی خار دامن هر خار

در آن چمن که من از نوبهار نومیدم

مرا به عالمی افکنده است حیرانی

که در کنار ز بوس و کنار نومیدم

ز چار موجه دریای غم کفایت من

همین بس است که از غمگسار نومیدم

ز بازگشت گهر چون صدف بود نومید

من آنچنان ز دل بیقرار نومیدم

چنین که بخت جفاکار در شکست من است

اگر گهر شوم از اعتبار نومیدم

نسیم مصر کجاست یاد من کند صائب

چنین که من ز دیار و زیار نومیدم