گنجور

 
صائب

اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم

گمان مبر که ز پرواز لامکان ماندم

به بازگشت رفیقان امیدها دارم

اگر چه خفته به دنبال کاروان ماندم

به بوی وصل گل از آشیان سفر کردم

به وصل گل نرسیدم ز آشیان ماندم

من کناره طلب را که چشم بندی کرد

که همچو نقطه پرگار در میان ماندم

چنان که معنی نازک ز نارسایی لفظ

نهفته ماند درین تنگنا چنان ماندم

نصیب کام و دهانی نگشت میوه من

چو بار سرو درین باغ و بوستان ماندم

ز گل نسیم سبکدست دفتری وا کرد

که من خموش چو سوسن به صد زبان ماندم

برای زاد سفر نه حضور خاطر بود

اگر دو روز درین تیره خاکدان ماندم

غرور جمع روان شد راه توفیق است

گذشتم از دو جهان تا ز کاروان ماندم

ز فکر جسم نپرداختم به جان صائب

ز صد شکار به یک مشت استخوان ماندم

 
 
غزل – کتابخانه و آموزش شعر فارسی
طالب آملی

زدست ابر خروش و زجور باران داد

کداز شکنجهٔ این هردو خسته جان ماندم

بکنج غمکده باصد هزار بال ز شوق

چو تیر بی پر در خانهٔ کمان ماندم

ترشح مژهٔ ابربست بر من راه

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه