گنجور

 
صائب تبریزی
 

هر چه احسان تو داده است به ما آن داریم

ما چه داریم ز خود تا ز تو پنهان داریم

می رسد واجبی ما ز نهانخانه غیب

ما چه شرمندگی از عالم امکان داریم

چشم رغبت نگشاییم به سی پاره ماه

در نظر روی تو پیوسته چو قرآن داریم

تیرباران حوادث قفس ما نشود

دل شیریم، چه پروای نیستان داریم

خس بازیچه دریا، دل هشیاران است

ما که مستیم چه اندیشه ز طوفان داریم

گر قفس ز آهن و فولاد بود می شکنیم

طوطیانیم که رو در شکرستان داریم

دست در دامن ما زن که چو سیلاب بهار

از خرابات جهان روی به عمان داریم

داغ عشق تو ز اندازه ما افزون است

دستی از دور بر این آتش سوزان داریم

دست کوتاه ز دامان گل و پا در گل

حال خار سر دیوار گلستان داریم

خیمه در مصر چو پیراهن یوسف زده ایم

جلوه ها در نظر مردم کنعان داریم

زنگیان دشمن آیینه بی زنگارند

به کز این تیره دلان آینه پنهان داریم

رزق دست و دهن ما ز سر خوان فلک

پشت دستی است که پیوسته به دندان داریم

گر چه از تنگدلانیم به ظاهر صائب

چه فضاها که درین گوشه زندان داریم

روزی ما نبود غیر دل ما صائب

خبر از عاقبت نعمت الوان داریم

صائب این آن غزل عارف روم است که گفت

چه غم از زر نبود، چون مدد از کان داریم