گنجور

غزل شمارهٔ ۵۶۱۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفت آن روز که دامان بهار از دستم

رفت چون برگ خزان دیده قرار از دستم

گر چه چون موج ز دریا به کنار افتادم

لله الحمد نرفته است کنار از دستم

به سبکدستی من نیست کس از جانبازان

می جهد خرده جان همچو شرار از دستم

می برد دست و دل از کار غزالش، ترسم

که به یکبار رود دام و شکار از دستم

از رگ ابر قلم بس که فشاندم گوهر

چون صدف شد دل بحر آبله دار از دستم

خون ناحق شوم آنجا که فتد بر سر، کار

رفته هر چند که گیرایی کار از دستم

توتیا می شود آیینه ز جان سختی من

سنگ بر سینه زند آینه دار از دستم

تا بر آن چاک گریبان نظر افتاد مرا

رفت سر رشته آرام و قرار از دستم

صائب از زخم ندامت جگرم شد صد چاک

سینه موری اگر گشت فگار از دستم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.